لَا تَجْزَعَنَّ لِوَحْدَةٍ وَ تَفَرُّدِ * وَ مِنَ التَّفَرُّدِ فِى زَمَانِكَ فَازْوَد 3
ذَهَبَ الإخَاءُ فَلَيْسَ ثَمَّ اخُوَّةٌ * إلَّا التَّمَلُّقُ بِاللِّسَانِ وَ بِالْيَدِ 4
فَإذَا نَظَرْتَ جَمِيعَ مَا بِقُلُوبِهِمْ * أبْصَرْتَ ثَمَّ نَقِيعَ سَمِّ الاسْوَدِ 5
ثمّ قال عليه السّلام : غَيْرَ مَطْرُودٍ يَا سُفْيَانُ فَفَرَقٌ عَلَيْكَ مِنَ السُّلْطَانِ ! فَقُلْتُ : سَمْعاً ، زِدْنِى ! قَالَ : إذَا تَظَاهَرَتْ عَلَيْكَ الْهُمُومُ فَقُلْ : لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إلَّا بِاللهِ . وَ إذَا اسْتَبْطَأتَ الرِّزْقَ عَلَيْكَ فَعَلَيْكَ بِالاسْتِغْفَارِ ، وَ عَلَيْكَ بِالتَّقْوَى ، وَ الْزَمِ الصَّبْرَ ، وَ كُنْ عَلَى حَذَرٍ فِى أمْرِ دُنْيَاكَ وَ آخِرَتِكَ !
فَقُمْتُ وَ انْصَرَفْتُ .
« روايت شده است كه : سفيان ثَوْرى گفت : هنگامى كه در برخى از سالها حجّ بيت الله الحرام را نمودم ، خواستم امام جعفر صادق عليه السّلام را زيارت كنم ، لهذا از محلّ وى پويا و جويا شدم ، و بدان محل راهنمائى گرديدم ، و آمدم در را كوفتم .
حضرت فرمود : كيست ؟ ! گفتم : همنشين با تو سفيان ! حضرت در را گشود ، و بر روى سومين پلكان ايستاد و گفت : مرحبا اى سفيان از ناحيهء شمال مىباشى ؟ !
گفتم : آرى اى پسر رسول خدا ! به چه علت است كه مىنگرم از مردم اعتزال جستهاى ؟ ! فرمود : اى سفيان ! زمانه فاسد شده ، و در برادران دگرگونى حاصل آمده ، و اهل شهر واژگون گرديدهاند . بنابراين چنين ديدم كه تنها زيستن براى آرامش قلب مفيدتر مىباشد ! آيا نزدت چيزى هست كه در آن بنويسى ؟ ! گفتم : بلى ! گفت : بنويس :
1 - وفا از ميان مردم چنان رخت بربسته است همچون ديروز كه گذشت و در امروز اثرى از آن پديدار نيست ، و مردم با همديگر به خدعه و حيله مشغولند .
2 - در ظاهر در ميانشان صفا و مودَّت را بروز مىدهند ، اما در باطن ، دلهايشان از عقربهائى پر گرديده است .
من گفتم : اى پسر رسول خدا زيادتر از اين براى من بيان فرما ! فرمود : بنويس :
3 - از وحدت و تفرّد خويشتن جَزَع و فَزَع مكن ! در امروزهء از زمانت از وحدت و تنهائى توشه بردار !