هامش
بيان كرديم و آورديم كه مهريّهاش را چهل هزار قرار داد . و در ص 139 گويد : مدائنى گويد : اوّلًا عمر ام كلثوم فرزند ابى بكر كه دختر كوچكى بود را خواستگارى كرد و كس به نزد عائشه فرستاد . ام كلثوم گفت : لا حاجة لى فيه . « براى من نيازى به دو نمىباشد . » عائشه گفت : از امير المؤمنين ( عمر ) اعراض دارى ! گفت : نَعَم ! إنّه خشن العيش . « آرى ! او در زندگانى خشونت دارد » عائشه در جواب ردّ دادن به عمر ، به عمرو عاص متوسّل شد و او عمر را از اين امر بازداشت و او را بر ام كلثوم دختر على بن ابيطالب و فاطمه بنت رسول خدا دلالت كرد ، و گفت : به واسطهء او دستاويزى از ناحيهء سبب به رسول خدا پيدا نمودهاى ! عمر او را از على بن ابيطالب خواستگارى نمود و على عليه السلام او را به ازدواج وى درآورد و عمر صداقش را چهل هزار قرار داد . و امّ كلثوم بنت على عليه السلام براى وى زيد و رقيّه را زائيد .
تا آنكه گويد : عمر ام أبان دختر عُتْبَة بن شَيْبَه را خواستگارى نموده بود ، او هم از عمر ناخوشايند بود و مىگفت : يُغْلِقُ بابَه و يَمْنَعُ خَيْرَه و يَدْخُلُ عابِساً و يَخْرُجُ عابِساً « درش را از ارزاق و بركتها مىبندد ، و از خيرش مردم را منع مىكند ، با چهرهء عبوس وارد مىشود ، و با چهرهء عبوس خارج مىگردد . » و طبرى در « تاريخ الامَم و الملوك » طبع قاهره 1357 ه ج 3 ص 270 گويد : عمر امّ كلثوم دختر على بن أبى طالب و فاطمه بنت رسول الله را تزويج نمود و صداقش را بنا به گفتهاى چهل هزار معين كرد [ 3 ] و وى براى او زيد و رقيّه را به دنيا آورد .
و مدائنى روايت كرده است كه عمر امّ كلثوم دختر ابو بكر را خطبه نمود در حالى كه وى دخترى خردسال بود و براى اين امر به نزد عائشه فرستاد . عائشه به ام كلثوم گفت : اختيار با توست . امّ كلثوم گفت : مرا به دو حاجتى نيست ! عائشه گفت : آيا از امير المؤمنين ( عمر ) اعراض مىكنى ؟ ! گفت : آرى ! انَّهُ خَشِنُ الْعَيْشِ شَدِيدٌ عَلَى النِّسَاء . « او در زندگى خشونتآميز است ، و با زنان با شدّت رفتار مىنمايد ! » عائشه به سوى عمرو عاص فرستاد و وى را از قضيّه مطّلع نمود . عمرو عاص گفت : به عهدهء من ! من تو را از نگرانى بيرون مىآورم ! و پيش عمر آمد و گفت : يا امِير المؤمنينَ بَلَغَنى خَبَرٌ اعِيذُكَ بِاللهِ مِنْهُ ! « اى اميرمؤمنان ! به من خبرى رسيده است كه از شرِّ آن تو را در پناه خدا در مىآورم ! »
عمر گفت : كدام است آن خبر ؟ ! عمرو عاص گفت : از ام كلثوم دختر ابو بكر خواستگارى نمودهاى ؟ ! عمر گفت : نَعَمْ ! أ فَرَغِبْتَ بِى عَنْهَا أمْ رَغْبِتَ بِهَا عَنِّى ؟ ! « آرى ! آيا مرا براى او حيف مىدانى ، و يا او را براى من حيف مىدانى ؟ ! »
عمرو عاص گفت : لَا وَاحِدَةٌ وَ لَكِنَّها حَدَثَةٌ نَشَأتْ تَحْتَ كَنَفِ امِّ الْمُؤْمِنينَ فِى لِينٍ وَ رِفْقٍ ، وَ فِيكَ غِلْظَةٌ وَ نَحْنُ نَهَابُكَ وَ مَا نَقْدِرُ أنْ نَرُدَّكَ عَنْ خُلُقٍ مِنْ أخْلَاقِكَ فَكَيْفَ بِهَا إنْ خَالَفَتْكَ فى شَىْءٍ فَسَطَوْتَ