تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
غاصبيّت عمر بن خطّاب كه به طور مزوّرانه آن مخدّره را به نكاح درآورد و از وى فرزندى به نام زيد و رقيّه متولّد گرديد . « 1 »
هامش
( 1 ) ابن شهرآشوب در كتاب « مناقب » ، ج 2 از طبع سنگى ص 76 آورده است كه امّ كلثوم را عمر تزويج كرد . و از كتاب « الإمامهء » أبو محمد نوبختى حكايت نموده است كه امّ كلثوم صغيره بود ، و قبل از دخول عمر با او ، عمر بمرد و پس از عمر با وى عون بن جعفر ، و سپس محمد بن جعفر ، و سپس عبد الله بن جعفر ، تزويج نموده‌اند . محدّث قمى در « منتهى الآمال » طبع رحلى سنگى علميّهء اسلامية ج 1 ص 135 تزويج عمر را با او و بدون دخول ، مردن عمر را از كتاب « مناقب » ابن شهرآشوب از نوبختى نقل كرده است . و كلينى در « فروع كافى » ج 5 ، ص 346 در باب تزويج ام كلثوم با سند متّصل خود از حضرت امام صادق عليه السلام روايت نموده است كه فرموده‌اند : إنَّ ذَلِكَ فَرْجٌ غُصِبْناهُ « آن ازدواج ، ناموسى بوده است كه از ما به اكراه و غصب ربوده‌اند . » و با سند ديگر همچنين از حضرت امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون عمر از امير المؤمنين عليه السلام وى را خواستگارى نمود حضرت به او فرمودند : انّها صَبِيَّةٌ « امّ كلثوم دختركى است ! » عمر عبّاس را ديدار كرد و به او گفت : مَا لِى ؟ ! أ بِى بَأسٌ ؟ ! « چيست ايراد بر من ؟ ! آيا در من باكى هست ؟ ! » عباس گفت : چيست قضيه ؟ ! عمر گفت : خطبت إلى ابن أخيك فردَّنى . أما و الله لَاعَوِّرَنَّ زَمْزَمَ ، وَ لَا أدَعُ لكم مَكْرُمَةً إلَّا هَدَمْتُهَا ، و لَاقيمنَّ عليه شاهدين بأنَّهُ سرق ، و لاقَطِّعَنَّ يَمِينَهُ : « من از پسر برادرت خواستگارى دخترش را نموده‌ام ، و او مرا ردّ كرده است ! آگاه باشيد كه من حتماً و يقيناً چاه زمزم را با خاك پر مىكنم و جاى هيچ شرف و مكرمتى براى شما باقى نمىگذارم مگر آنكه آن را از اساس ويران مىكنم ! و حتماً و يقيناً براى على دو شاهد مىگمارم كه وى دزدى كرده است و حتماً و يقيناً دست او را مىبرم ! » در اين هنگام عباس به نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و او را از اين پيغام آگاه كرد و از او خواست تا امر نكاح او را به دست وى بسپرد ، و حضرت هم اختيار ازدواج را به عباس سپرد . ابن حَجَر عسقلانى شافعى در كتاب « الاصابة فى تمييز الصّحابة » ج 4 ص 468 گويد : ام كلثوم دختر امير المؤمنين را كه مادرش فاطمه بنت النّبى بوده است ، عمر از پدرش على خواستگارى كرد امير المؤمنين عليه السلام صِغَر سنِّ او را به عمر گوشزد نمودند . اطرافيان عمر به او گفتند : على دعوت تو را ردّ كرده است . عمر براى بار ديگر مراجعه و خواستگارى كرد . حضرت فرمود : من او را به نزد تو مىفرستم اگر پسنديدى ، وى زوجهء تو مىباشد . حضرت او را به نزد عمر فرستادند و عمر ساق پاى او را برهنه كرد تا ببيند . امّ كلثوم گفت : مَهْ ! لو لا أنَّكَ امير المؤمنين لَلَطَمْتُ عينيك ! « آرام بگير ! اگر تو اميرمؤمنان نبودى حتماً با سيلى بر دو چشمان تو مىزدم ! » و
امام شناسى (فارسى) — صفحة 297 | السيد محمد حسين الطهراني