مسلَّمهء شيعه نيست ؟ ! چرا به مردم خلاف آن را بنمايانيم ، تا آن مساكين را در عُسْر و حَرَج و تنگناى شرف و آبرو و وجدان گرفتار كنيم ، تا اگر احياناً در نظير چنين موردى فردى بيعت كند خود را شرمنده و گنهكار بداند ، و خلاف سنّت و رويّهء امامش آن بيعت را تلقّى كند ، و اگر بيعت نكند خود و تابعانش را دستخوش تيغ يك زنگى مست جائر سفّاك نهاده ، و به ديوانگى جان خود را از دست بدهد .
بيان حقيقت بيان حقيقت است ، نه بيان حقيقت تخيّليّه ، و گرنه تمام اين مفاسد مترتّبه بر گردن كسى مىباشد كه حقيقت را كتمان نموده است .
مرحوم محدّث قمّى با تمام مجاهده و رنج و زحمت و محبّت به خاندان عصمت ، اين نقص را دارد كه : اخبار را تقطيع مىنمايد . مقدارى از خبر را كه شاهد است ذكر مىكند ، و از بقيّهء آن كه چه بسا در آن قرائنى براى حدود و ثغور همين معناى مستفاد ، مفيد است صرف نظر مىكند .
اين درست نيست . چه بسا صَدْر خبر قرينه بر ذيل آن است ، و چه بسا ذيل آن قرينه بر صدر آن . شما بايد همهء خبر را نقل كنيد ، و در مواضعى كه اشكال داريد ، در هامش و يا شرح آن تعليقهاى بياوريد !
در « منتهى الآمال » در ذكر مَقْتَل محمد بن عبد الله بن الحسن ، و مقتل ابراهيم بن عبد الله بن الحسن كه اوَّلى را نفس زكيّه و دويّمى را قتيل بَاخَمْرى نامند ، و شرح احوالشان را ما در نه چندان دور در همين مجموعه ذكر كرديم ، او بدون ذَرِّهاى اشاره به مثالب آنان ، فقط شرح احوال مَحْمِدَتآميزشان را مىنگارد . « 1 »
و علّامهء امينى هم در « الغدير » در ذكر عبد الله محض ، و دو فرزندش : محمد و ابراهيم قدرى جانبدارى نموده ، و از بيان حقيقت و كيفيّت واقعه خوددارى كرده
هامش
( 1 ) « منتهى الآمال » ، طبع رحلى علميهء اسلاميّه ، ج 1 ص 199 تا ص 203 .