در اين حال رنگ چهرهاش دگرگون شد و گفت :
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
« 1 »
« آنچه را كه خداوند بخواهد از ميان ببرد مىبرد ، و آنچه را كه خداوند بخواهد برقرار كند برقرار مىكند . و علم امّ الكتاب كه تغيير ناپذيرفتنى است در نزد او مىباشد . »
اى متوكّل ! به درستى كه خداوند عزّ و جلّ اين امر ولايت را به ما تأييد نمود ، و از براى ما هم علم را قرار داد و هم شمشير را ، و هر دو تاى آنها را براى ما جمع نمود . و پسر عموهاى ما فقط به علم اختصاص يافتند .
من گفتم : فدايت گردم ! من چنين مىدانم و مىانگارم كه : تودهء مردم به پسر عمويت : جعفر عليه السّلام ميلشان بيشتر است از ميلى كه آنها به تو و به پدرت دارند !
يحيى گفت : اين به سبب آن مىباشد كه عمويم : محمد بن على و پسرش جعفر عليهما السّلام مردم را به حيات و زندگى فرا مىخوانند ، و ما مردم را به مرگ فرا مىخوانيم !
من گفتم : يا بن رسول الله ! آيا ايشان داناترند و يا شما داناتر هستيد ؟ !
يحيى مدّتى سر به زير افكند ، و سپس سر خود را بلند كرده و گفت : همگى ما داراى علم مىباشيم ، مگر آنكه ايشان مىدانند : تمام چيزهائى را كه ما مىدانيم ، و ليكن ما نمىدانيم : تمام آنچه را كه ايشان مىدانند .
پس از اين ، يحيى به من گفت : آيا تو از گفتهها و كلمات پسر عموى من چيزى نوشته اى ؟ !
گفتم : آرى ! گفت : آنها را به من نشان بده !
من از براى وى بيرون آوردم مسائل گوناگونى را از علم ، و بيرون آوردم براى او دعائى را كه ابو عبد الله عليه السّلام بر من املاء نموده بود ، و به من خبر داده بود كه : پدرش محمد بن على عليهما السّلام آن دعا را بر او املاء نموده بود ، و خبر داده بود كه : آن دعا از
هامش
( 1 ) آيه 39 ، از سورهء 13 : رعد .