ابو بكر بن حَزْم نوشت كه : انْظُرْ ما كانَ مِنْ حَديثِ رَسولِ اللهِ أوْ سُنَنِهِ فَاكْتُبْهُ لى ! فَإنِّى خِفْتُ دُرُوسَ الْعِلْمِ وَ ذَهابَ الْعُلَماء ! « نظر كن به آنچه از حديث رسول الله يا سنَّتهاى او مىباشد براى من بنويس ! چرا كه من از از ميان رفتن علم و رفتن علماء نگرانم ! »
و به او توصيه نمود تا آنچه را نزد عُمرة أنصاريّه دختر عبد الرّحمن - كه شاگرد عائشه رضى الله عنها بوده است و آنچه را كه نزد قاسم بن محمّد بن أبى بكر مىباشد براى او بنويسد .
أمّا امر عمر بن عبد العزيز در انتهاى صدهء اوّل بوده است . « 1 »
و چنين مشهود است كه چون مرگ گريبان عمر بن عبد العزيز را گرفت ، ابن حزم از كتابت حديث منصرف گشت ، خصوصاً هنگامى كه يزيد بن عبد الملك او را عزل كرد در وقتى كه پس از عمر بن عبد العزيز ولايت أمر را قبض نمود ، و اين در سنهء 101 ه بوده است .
و همچنين تمامى أفرادى كه با أبو بكر بن حزم دست به كتابت زده بودند منصرف گشتند ، و در امر تدوين فَترتى رخ داد تا در سنهء 105 ه هشام بن عَبْد الملك ولايت امر را عهده دار شد و ابن شِهاب زُهْرِى را در اين امر به كار واداشت . « 2 » بلكه گفتهاند : وى او را بر تدوين حديث إكراه نمود ، چونكه آنان از كتابت حديث
هامش
( 1 ) عمر بن عبد العزيز در سنهء 99 ه - به إمارت رسيد و در سنهء 101 ه - وفات نمود با سمّى كه به واسطهء عدالتش به او خورانيدند . و اينك اين كلمهء بليغه را از جاحظ دربارهء اين امام عادل به تو عطا مىكنيم : جاحظ در كتاب « فضل هاشم بر عبد شمس » ميگويد : و آنچه امر عمر بن عبد العزيز را نيكو كرد و حالش را بر مردم جاهل و أحمق مشتبه ساخت آن بود كه : او به دنبال قومى به إمارت رسيد كه تمام شرايع دين و سنّتهاى پيغمبر صلّى الله عليه [ و آله ] و سلّم را واژگون كرده بودند ، و مردم پيش از وى از ظلم و جور و تهاون به اسلام در كيفيّت و حالى بودند كه در برابر آن ، آنچه از او مشاهده و معاينه كردند و او را بر آن أعمال و رفتار مأنوس و مألوف ميديدند بسيار كوچك به نظر مىرسيد . لهذا چون از آن امور فظيعه كاست ، او را در عِداد أئمّهء راشدين به شمار آوردند . ( ص 91 از رسائل جاحظ جمع سندوبى ؛ و ص 204 از كتاب « تمهيد تاريخ فلسفهء إسلاميّه » علّامه مصطفى عبد الرّزّاق . ) [ تعليقه ]
( 2 ) محمّد بن مُسْلِم بن شِهاب زُهْرى يكى از پيشوايان عامّه است كه در سنهء 124 ه وفات نموده است . [ تعليقه ]