در اين حال رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : خُذِيهِ يا فاطِمَةُ ! فَقَدْ أدّى بَعْلُكِ مَا عَلَيْهِ ، وَ قَدْ قَتَلَ اللهُ بِسَيْفِهِ « 1 » صَناديدَ قُرَيْشٍ « 2 » « اى فاطمه ، شمشير را بگير ، زيرا شوهرت امروز از عهدهء انجام پيمان و وظيفهاى كه بر او بوده است برآمده است و خداوند با شمشير او رؤسا و صناديد قريش را كشته است . »
[ اسامى كشتهشدگان از مشركين در احد به دست على عليه السلام ]
در اينجا شيخ مفيد - رضوان الله عليه - فصل مستقلّى را در نامهاى أعلام از مشركانى كه به دست أمير المؤمنين عليه السلام در روز غزوهء احد به قتل رسيدهاند ذكر كرده است . و جمهور مقتولين آن روز فقط به دست او بوده است . وى مىفرمايد :
فصلٌ : مورّخين و سيرهنويسان ، مقتولين احُد از مشركين را ذكر كردهاند و جمهور آن مقتولين ، كشتهشدگانِ به دست أمير المؤمنين عليه السلام بودهاند :
عبد الملك بن هشام روايت كرده است از زياد بن عبد الله ، از محمّد بن اسحق كه او گفته است : لِواء قريش در روز احُد به دست طلحة بن أبى طلحة بن عبد العُزّى بن عثمان بن عبد الدّار بود و وى را على بن أبى طالب عليه السلام كشت و همچنين پسرش أبو سعيد بن طلحة ، و برادرش ( كَلَدَة خ ل ) خالد بن أبى طلحة ، و عبد الله بن حميد بن زُهرة بن حرث بن أسد بن عبد العزّى ، و أبو الحَكَم بن أخْنَس بن شريق ثَقَفى ، و وليد بن أبى حُذَيفَة بن مُغيرة ، و برادرش : امَيّة بن أبى حذَيْفة بن مُغيرة ، و أرْطاة بن شرَحْبيل ، و
هامش
( 1 ) مراد از اين سيف همان ذو الفقار است كه در روز احُد رسول خدا به أمير المؤمنين عليهما السلام عطا فرمود . در « ناسخ التواريخ » وارد است كه چون در پشت آن فقراتى مانند استخوان پشت بود آن را ذو الفقار مىخواندند . پس از شهادت أمير المؤمنين عليه السلام همچنان به ميراث در ميان سلسلهء علوى بود تا به محمّد صاحب نفس زكيّه پسر عبد الله محض ( پسر حسن مثنّى ) پسر حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام رسيد و او در جنگ با منصور عبّاسى چون شهادت خود را نزديك ديد ، مردى از بنى النجّار را كه چهارصد دينار به دو مديون بود بخواند و ذو الفقار را به دو داده و گفت : اين شمشير را بگير و نگهدار كه هر يك از آل أبى طالب آن را ببينند از تو بگيرند و حقّت را به تو مىدهند . و چون جعفر بن سليمان عباسى به ولايت مدينه و يمن نامزد شد ، آن مرد را طلب كرد و چهارصد دينار به دو داد و تيغ را از او گرفت .
( 2 ) « ارشاد » شيخ مفيد ، طبع سنگى ، ص 42 تا 48 . و اصل اين قضيّه را بدون اشعار ، واقدى در « مغازى » ج 1 ، ص 249 ذكر نموده است .