مقطوع نگه داشت كه على عليه السلام بر فرقش زد و به روى زمين سقوط كرد و لشكر كفّار هزيمت كردند و مسلمين براى جمعآورى غنايم روى آوردند . و چون افرادى كه رسول خدا در گردنهء كوه گذارده بودند ديدند كه مردم به سوى جمعآورى غنايم مىروند گفتند : اينها مشغول جمع كردن غنيمت هستند و ما اينجا هستيم ؟ ! به عبد الله بن عُمَر [ و ] بن حَزْم كه رئيسشان بود گفتند : ما مىخواهيم مانند ساير مردم به گردآورى غنيمت بپردازيم .
عبد الله گفت : رسول خدا صلّى الله عليه و آله به من أمر فرموده است از اين مكان تجاوز نكنم و به جاى دگر نروم . گفتند : رسول خدا كه به تو چنين امرى كرده است چون نمىدانسته است كه كار جنگ بدين جا منتهى مىشود و اينك كه مىبينى ظفر با مسلمين است معنى ندارد ما اينجا بمانيم . فلذا حركت نموده و به سوى گردآورى غنيمت شتافتند و عبد الله را تنها گذاردند . عبد الله در جاى خود ماند و خالد بن وليد از گردنه به وى حمله كرد و او را كشت و سپس از ناحيهء پشت سر رسول خدا وارد شد . رسول خدا را با جمع قليلى از اصحابش مشاهده كرد . در اين حال به همراهان خود گفت : بگيريد ! اين همان مردى است كه شما در طلب او هستيد ، اينك هر چه مىخواهيد بر سر او بياوريد !
[ خالى كردن سنگر و حمله خالد بن وليد ]
سواران همراه خالد بن وليد با يك صفّ واحد ، مانند حملهء مرد واحد به پيامبر حملهور شدند با زدن شمشير و پراندن تير و كوبيدن نيزه و افكندن سنگ . و ياران پيامبر در حال دفاع از آن حضرت برآمدند تا هفتاد تن از آنها كشته شدند و بقيّه فرار كردند ، و أمير المؤمنين عليه السلام و أبو دُجانه و سهل بن حُنَيف ثابت بماندند و از پيغمبر اكرم دفاع مىنمودند و گروه مشركين رو به فزونى گذارد .
در اين حال كه از شدّت مصائب و واردات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله حال اغماء به او دست داده بود چشمان خود را گشود و فرمود : يا على ! مردم چه شدند ؟ على عليه السلام عرض كرد : نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ وَلّوُا الدّبُرَ « پيمان شكستند و پشت كرده رو به فرار نهادند . » رسول خدا فرمود : اينك شرّ اين دسته را