تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
كه در طاعت خدا و رسول اوئى و ايشان هر دو از تو راضى مىباشند . و چون جنگ به آخر رسيد ، اين حكايات را به عرض حضرت رسانيدم . آن حضرت فرمود كه تو او را مىشناختى ؟ ! گفتم : نه ، أمّا به دِحْيه كَلْبى مشابهت داشت . حضرت فرمود كه : خداى چشم تو را روشن گرداند كه آن جبرئيل بود . محمّد بن حبيب در « أمالى » آورده كه : چون معظم سپاه اسلام روى به انهزام آوردند ، أفواج لشكر كفر مانند موج دريا متوجه رسول خدا صلّى الله عليه و آله شدند و از آن جمله قريب پنجاه سوار از بَنى عبد مَناف به نزديك حضرت رسيده : پسران صفوان عوف و أبو الشّعْثاء و أبو الحَمْراء و شش كس ديگر از أولاد ابو سفيان ؛ علىّ مرتضى عليه السلام اين جمله را به زخم تيغ آبدار به دار البوار فرستاد . و بعضى از صاحبان سِيَر نوشته‌اند كه : جبرائيل پس از اين به رسول خدا گفت : يَا مُحمّدُ إنّ هَذَا لَلْمُواسَاةُ وَ لَقَدْ عَجِبْتُ لِمُواسَاةِ هَذَا الْفَتَى « اى محمّد اين است مواسات ! و من از مواسات اين جوان در شگفتم ! » رسول خدا فرمود : إنّه مِنّى وَ أنَا مِنْهُ « من از او هستم و او از من است . » جبرائيل گفت : وَ أنَا مِنْكُمَا « و من از شما دو نفر مىباشم . » وَ سُمِعَ فِى ذَلِكَ الْيَوْمِ صَوْتٌ مِنْ قِبَلِ السّمَاءِ وَ لَا يُرَى شَخْصُ الصّارِخِ يُنَادِى مِراراً : لَا فَتَى إلّا عَلِىّ ، لَا سَيْفَ إلّا ذُو الْفَقَارِ « و در آن روز كراراً از سوى آسمان شنيده شد صدائى بدون آنكه صدا كننده ديده شود كه فرياد مىزد : جوانمردى نيست مگر على ، و شمشيرى نيست مگر ذو الفقار . » از رسول خدا صلّى الله عليه و آله پرسيدند : آن صدا زننده چه كسى بود ؟ ! فرمود : جبرائيل بود