هامش
پس از آن در حالى كه او از تو راضى بود از او مفارقت كردى ! سپس با اين جماعت مصاحبت كردى و خوب صحبتى نمودى ، و اينك اگر از ايشان مفارقت كنى در حالى مفارقت كردهاى كه آنها از تو راضى هستند . عمر در پاسخ گفت : أمّا مصاحبتى را كه از من با رسول خدا ذكر كردى با رضاى او ، از منّت خداوند بود كه بر من منّت نهاد ، و أمّا مصاحبت و خشنودى را كه از من با ابو بكر ذكر كردى آن هم از منّت خداوند بود كه بر من منّت گذارد ، و أمّا ما تَرَى من جَزَعى فهو من أجلك و أجل أصحابك ! و الله لو أنّ طِلَاعَ الأرض ذهباً لافتديتُ به من عذاب الله عزّ و جلّ قبل أن أراه . « و أمّا اين بيتابى و جزعى را كه از من مىبينى به خاطر توست و به خاطر همنشينان و ياران توست . سوگند به خدا اگر به قدر سنگينى تمام كره زمين طلا داشتم آن را فدا مىدادم تا قبل از اينكه عذاب خداى عزّ و جلّ را ببينم رها شوم . »
مراد از همنشينان و ياران ابن عبّاس أمير المؤمنين عليه السلام است كه هميشه عمر با اين تعبير با ابن عباس روبرو مىشد .
ابو نعيم در « حلية الأولياء » ج 1 ، ص 52 و ابن تيميّه در « منهاج السّنّة » ج 3 ، ص 131 آوردهاند كه عمر مىگفت : لَيتنى كنتُ كَبْشَ أهلى ، يُسَمّنُونّى مَا بَدَا لهم حتّى اذا كنتُ اسَمّنُ مَا أكُونُ زَارهم بعضُ ما يُحبونّ فجعلوا بعضى شَوَاءً و يعطونّى قَديداً ثُمّ أكَلُونى و أخرَجونى عَذَرَةً و لم أكُنْ بَشَراً .
« اى كاش من گوسفند أهل بيت خودم بودم و مرا تا جائى كه مىخواستند مىپروراندند و چاق مىكردند تا وقتى كه به نهايت درجهء چاقى مىرسيدم بعضى از دوستان و محبوبانشان به ديدنشان مىآمدند و آنها براى اين دوستان مرا مىپختند و سپس مرا قطعه قطعه مىنمودند ، آنگاه مرا مىخوردند و به صورت كثافت و نجاست از آنها بيرون مىآمدم ، ولى بشر نبودم . »
و همچنين ابن تيميّه در « منهاج السّنة » ج 3 ، ص 120 و محبّ الدين طبرى در « الرياض النضرة » ج 1 ، ص 134 دربارهء ابو بكر روايت كردهاند كه چون نگاهش افتاد به پرندهاى كه بر روى درختى بود گفت : طُوبَى لكَ يا طائر ، تأكل الثّمر ، و تقعُ على الشّجر ، و ما من حساب و لا عقاب عليك ، لوددت أنّى شجرة على جانب الطّريق مرّ عَلَىّ جَمَلٌ فأكلنى و أخرجنى فى بَعْره و لم أكُنْ من البَشَر . « خوشا به حال تو اى مرغ كه از ميوه درخت مىخورى و بر روى درخت مىنشينى و نه حسابى دارى و نه كتابى ! من دوست داشتم كه درختى بودم در كنار جادّه تا شترى از نزد من عبور مىكرد و مرا مىخورد و مرا با پشكش بيرون مىداد ، ولى انسان نبودم . »
و نيز ابن تيميّه و محبّ الدين طبرى در همين كتابها و همين مواضع از ابو بكر روايت كردهاند كه در وقتى دگر گفت : ليتَ امّى لَم تَلِدنى ؛ لَيتنى كنتُ تِبْنَةً فى لِبْنَةٍ . « اى كاش مادرم مرا نزائيده بود . ايكاش من يك دانه كاه بودم در ميان يك عدد خشت . »