تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
« جماعتى از اصحاب بر من در روز قيامت وارد مىشوند - يا اينكه فرمود : از امّت من - پس آنها را از ورود در حوض دُور مىزنند و منع مىكنند و طرد مىنمايند . پس من مىگويم : اى پروردگار من اينان اصحاب من هستند . در اين حال
هامش
و بخارى در « صحيح » خود ج 1 ، ص 54 از أنس روايت مىكند كه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله به أنصار گفت : انكم سَتَرَوْن بعدى أثَرَةً شديدةً ، فاصبروا حتّى تلقوا الله و رسوله على الحوض . قال أنَس : فلم نصبر . « شما به زودى پس از من مىبينيد كه عدّه‌اى غلبه مىكنند و بهترين چيز را براى خود بر مىدارند و صاحبش را محروم مىنمايند . در اين وضعيّت شما بايد مقاومت كنيد تا خدا و رسولش را كنار حوض ببينيد . أنس گفت : ما مقاومت ننموديم . » و در « صحيح » بخارى ج 2 ، ص 135 از علاء بن مُسَيّب از پدرش روايت است كه گفت : من بَراء بن عازب را ديدم و به او گفتم : طَوبى لكَ صَحِبْتَ النّبِىّ صلّى الله عليه و آله و بايعتَه تحتَ الشّجرة فقال : يا ابن أخى ! انّك لا تدرى ما أحدثناه بَعْده ! « خوشا به حال تو كه با پيغمبر مصاحبت كردى و در زير درخت با وى بيعت نمودى ! او در پاسخم گفت : اى برادرزادهء من تو خبر ندارى كه ما پس از او چه‌كار كرده‌ايم ؟ ! » و در اين صورت كه مىبينيم اين صحابى عظيم الشّأن كه از سابقين الأوّلون است كه با رسول خدا در زير شجره بيعت كرده‌اند و خدا از ايشان راضى شد و از دل آنها مطّلع شد و فتحى نزديك نصيبشان نمود ؛ بر عليه خود و أصحاب خود گواهى مىدهد كه : آنها پس از پيغمبر بدعت نهادند و كارهاى خلاف انجام دادند ، و اين شهادت مصداق همان خبر پيمبر است كه اصحابش را خبر داد به اينكه پس از او كارهاى تازه پديد و حوادث غير مطلوب انجام مىدهند ، و به قهقراى جاهليّت برگشته مرتدّ مىشوند . در اين صورت هيچ عاقلى مىتواند تصوّر كند كه همهء صحابه عادل و پرهيزگارند ؟ همچنان كه أهل سنّت بدين گفتار قائلند ؟ ! اين گفتار خلاف عقل است و راه را براى شخص متتبّع كه مىخواهد به حقيقت و متن واقع راه يابد ، مىبندد . شيخ مفيد در « أمالى » طبع جامعة المدرّسين ص 50 و ص 51 با سند متصل خود از عثمان بن عفّان روايت مىكند كه او گفت : چون عمر را دشنه زدند در حال جان دادن ، من آخرين كسى بودم كه با ديدار او عمر جان داد . من بر او وارد شدم و سرش در دامن پسرش : عبد الله بود و او مَلُول ( كسل و ناراحت ) بود و در بعضى از نسخه‌هاست كه : و هو يُوَلْوِلُ ( و او وِلوِله مىكرد ) عمر به پسرش گفت : ضَع خدّى بالأرض ! « گونه مرا بر روى زمين بگذار . » پسر خوددارى كرد . عمر گفت : ضع خدّى بالارض ، لا امّ لك ! « گونه مرا بر روى زمين بگذار ، اى بى مادر ! » عبد الله گونه عمر را به زمين گذارد . عمر شروع كرد به گفتن : وَيْلَ امّى ، وَيْلَ امّى ان لم تغفر لى « اى واى بر مادرم ! اى واى بر مادرم ! اگر تو مرا نيامرزى ! » همين طور اين عبارت را تكرار كرد تا جان داد .