ابن عمر ، و ابن أبى مليكه از عائشه براى ما روايت مىكنند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مرض مرگش گفت : ادْعُوا لِى أَبَا بَكْرٍ وَ ابْنَهُ لِكَىْ لَا يَطْمَعَ فِى أمْرِ أبِى بَكْرٍ طَامِعٌ وَ لَا يَتَمَنّاهُ مُتَمَنّ . « به سوى من ابو بكر و پسرش را بخوانيد ، براى اينكه در امر خلافت او كسى طمع نبندد ، و آرزو كنندهاى آرزو ننمايد . » و سپس گفت : يَأبَى اللهُ ذَلِكَ وَ الْمُؤمِنُونَ مَرّتَيْنِ . « دو بار فرمود : خداوند و مؤمنين إبا دارند از اينكه كسى در خلافت او طمع كند و آرزو نمايد . » أحمد حنبل در اين طرق روايتى كه ما ذكر كرديم متفرّد است .
و نيز أحمد حنبل از أبو معاويه ، از عبد الرّحمن بن أبى بكر قرشى ، از ابن أبى مليكه از عائشه روايت مىكند كه او گفت : چون مرض رسول الله سنگين شد ، به عبد الرحمن بن ابى بكر گفت : ائْتِنِى بِكَتِفٍ أوْ لَوْحٍ حَتّى أكْتُبَ لِأبِى بَكْرٍ كِتَاباً لَا يَخْتَلِفُ عَلَيْهِ أحَدٌ . « براى من كتفى يا لوحى بياوريد تا براى أبو بكر نوشتهاى بنويسم تا يك نفر درباره او اختلاف نكند . »
همين كه عبد الرّحمن خواست از جا برخيزد پيغمبر گفت : أبَى اللهُ وَ الْمُؤمِنُونَ أنْ يَخْتَلِفَ عَلَيْكَ يَا أبَا بَكْرٍ ! « اى ابو بكر ! خداوند و مؤمنين ابا دارند از اينكه كسى درباره تو اختلاف كند ! » باز در اين طريق روايت ، أحمد متفرّد است .
و بخارى از يحيى بن يحيى ، از سليمان بن بلال ، از يحيى بن سعيد ، از قاسم بن محمّد ، از عايشه روايت مىكند كه او گفت : رسول الله گفت : لَقَدْ هَمَمْتُ أنْ ارْسِلَ إلَى أبِى بَكْرٍ وَ ابْنِهِ فَأعْهَدَ أنْ يَقُولَ الْقَائِلُونَ أوْ يَتَمَنّى مُتَمَنّونَ ، فَقَالَ : يَأبَى اللهُ أوْ يَدْفَعُ الْمُؤمِنُونَ ، أوْ يَدْفَعُ اللهُ وَ يَأبَى الْمُؤمِنُونَ . « 1 » « من قصد كردم كه به سوى ابو بكر و پسرش بفرستم و خلافت را براى او قرار دهم تا اينكه گويندگان چيزى نگويند و آرزومندان آرزو ننمايند . پس پيغمبر گفت : خداوند إبا مىكند - و يا مؤمنين نمىگذارند ، و يا خداوند نمىگذارد ، و مؤمنين إبا دارند از اينكه خلافت به غير أبو بكر برسد . »
ما شكّ نداريم كه اين روايات ساخته و پرداخته خود عائشه است كه براى
هامش
( 1 ) « البداية و النهاية » ج 5 ، ص 227 و 228 .