تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
من نظر به سيماى على كردم ديدم چهره‌اش متغيّر شده و رنگش دگرگون گرديده است . در اين حال پاى ذو الثّديّه در دست من بود ، او را از زير كشتگان كشيدم و گفتم : اين پاى انسانى است ! فورا از بغله به زير آمد و خودش پاى ديگر او را كشيد و ما او را كشيديم تا از ميان كشتگان بر روى خاك انداختيم و ديديم او مخدج است . على عليه السّلام با بلندترين صداى خود تكبير گفت و سپس به خاك افتاد و سجده كرد و مردم همگى تكبير گفتند « 1 » .

[ شك جندب بن عبد الله و اخبار آن حضرت از نهروانيان ]

شيخ مفيد آورده است كه سيره‌نويسان در حديث خود از جندب بن عبد الله ازدى روايت كرده‌اند كه گفت : من در ركاب على عليه السّلام در جنگ جمل و صفّين حضور داشتم ، و شكّى در لزوم جنگ و قتال با مقاتلين او نداشتم تا به نهروان فرود آمدم . در اينجا دربارهء كشتن آنها براى من شك پيدا شد و با خود گفتم : قرّاؤنا و خيارنا نقتلهم ؟ إنّ هذا الأمر عظيم ؟ ! « ما بكشيم قاريان قرآن خودمان را و مردمان خوب و برگزيدهء خودمان را ؟ اين اقدام ، كارى بزرگ است » ؟ ! صبحگاه از لشكر و صفوف آنها بيرون آمدم و همين طور پياده آمدم و با من ظرف كوچك چرمى بود كه در آن آب داشتم . در زمين نيزهء خود را كوفتم و سپرم را به آن نيزه نهادم و بدين وسيله در سايهء سپر ، از آفتاب خود را حفظ كردم . من در سايه نشسته بودم كه امير المؤمنين عليه السّلام بر من وارد شد و گفت : يا أخا الأزد ، اى
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » طبع كمپانى ، ج 9 ، ص 592 ، و اين شش روايت اخير را كه مجلسى از ابن ابى الحديد نقل كرده است ، همگى در « شرح نهج البلاغهء » او ، طبع دار احياء الكتب العربية با تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم ، ج 2 ، ص 275 تا ص 277 آورده شده است . و در روايت اخير در « شرح نهج » بعد از آنكه مىگويد : رنگ چهرهء على دگرگون شده بود ، مىگويد : على مىگفت : لا كذبت و لا كذبت . و در اين زمان ناگهان صداى آبى را در جائى كه چرخ چاه نصب مىكنند و با ناعوره آب مىكشند شنيدم . حضرت به من گفت : اينجا را تفتيش كن . چون جستجو كردم ، ديدم كشته‌اى در آب افتاده است و در اين حال پاى ذو الثّديه در دست من بود - تا آخر روايت .