تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
گفت : لو لا أنّى أخاف أن تتّكلوا و تتركوا العمل لأخبرتكم بما قضاه على لسان نبيّه عليه السّلام فيمن قاتل هؤلاء القوم مستبصرا بضلالتهم ، و إنّ فيهم لرجلا موذون « 1 » اليد ، له ثدى كثدى المرأة ، و همّ شرّ الخلق ، و الخليفة ، و قاتلهم أقرب خلق الله إلى الله وسيلة « 2 » . « اگر من نگران آن نبودم كه شما يكباره دست از عمل برداشته ، امور خود را واگذاريد ، هر آينه به شما خبر مىدادم از آنچه خداوند مقدّر كرده و بر زبان پيغمبرش - كه بر او درود باد - جارى كرده است دربارهء كسانى كه با اين گروه مخالف جنگ مىكنند و بر گمراهى و ضلالت آنها بصيرت دارند . و در ميان ايشان مردى است كه دستش پيچيده و برگشته است و پستانى دارد مانند پستان زن . آنها بدترين مخلوقات و خلايق‌اند ، و قاتل آنها از جهت تقرّب و وسيله نزديكترين خلق خداست به خدا » . و در آن وقت مخدج « 3 » ( همين شخص دو الثّديّه كه يك دستش ناقص بوده و به
هامش
( 1 ) - در « أقرب الموارد » است در مادهء وذن : توذّنه توذّنا : صرفه و حوّله . و در اين صورت معناى موذون اليد ، دست پيچيده و دست برگشته مىشود . ( 2 ) - در « شرح نهج البلاغه » ابن ابى الحديد ، طبع دار احياء الكتب العربية و تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم ج 2 ، ص 297 گويد : در « مسند » احمد بن حنبل از مسروق روايت است كه او مىگويد : عائشه به من گفت : تو پسر من هستى و از محبوب‌ترين پسران در نزد من مىباشى ، آيا تو از واقعه و جريان امر مخدج چيزى را مىدانى ؟ گفتم : آرى ، او را على بن ابي طالب كشت بر كنار نهرى كه به قسمت بالاى آن تامرّا مىگويند و به قسمت پائين آن نهروان ، بين لخاقيق و طرفاء . عائشه گفت : بر اين مدّعاى خودت شاهد بياور . من جمعى از مردان را كه شاهد قضيّه بودند براى او گواه بردم . عائشه به من گفت : من به حقّ صاحب اين قبر از تو مىپرسم كه تو از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دربارهء آنها چه شنيده‌اى ؟ مسروق مىگويد : آرى من شنيدم كه رسول خدا مىگفت : إنّهم شرّ الخلق و الخليفة ، يقتلهم خير الخلق و الخليقة و أقربهم عند الله وسيلة « حقّا آنها بدترين مخلوقات و خلايق خداوند هستند ، و مىكشد آنها را بهترين مخلوقات و خلايق خداوند و آن كه از همهء افراد بشر وسيلهء او به خدا نزديكتر است » . ( 3 ) - ( خدجت ، خداجا و أخدجت ) الدّابّة : ألقت ولدها ناقص الخلق أو قبل تمام الأيّام ، فهى خادج و مخدج و ولدها خديج و خدوج و مخدج . أخدج الشىء : نقص .