بود كه بايد قوم را سرشمارى كنم . اين غصّه و همّ من ادامه داشت تا اوايل آن جمعيّت آمدند و من شروع نمودم به شمارش آنها ، و يكايك را با دقّت شمردم نهصد و نود و نه مرد بود و ديگر آمدن آنها منقطع شد و كسى نيامد . با خود گفتم : إنّا للّه و إنّا إليه راجعون ، على چه انگيزهاى داشت كه اين طور بگويد و واقع نشود ؟
[ اخبار آن حضرت به اويس قرنى و آمدن هزار مرد از كوفه ]
در اين ميان كه در حيرت و تفكّر غوطه مىخوردم ناگهان مردى را ديدم كه از دور به سمت ما مىآيد . آمد تا نزديك شد ديديم مردى است پياده ، و بر تنش قبائى است پشمينه ، و با اوست شمشير او و سپر او و ظرف كوچك چرمينه . يكسر به سوى امير المؤمنين عليه السّلام رفت و گفت : امدد يدك ابايعك « دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنم » .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : علام تبايعنى « بر چه چيز با من بيعت مىكنى » ؟
گفت : على السّمع و الطّاعة و القتال بين يديك حتّى أموت أو يفتح الله عليك « بيعت مىكنم كه گوش بر فرمان تو دهم و بر آنكه فرمانت را اطاعت كنم و بر آنكه در برابر تو جنگ و كارزار كنم تا آنكه بميرم و يا اينكه خداوند فتح و نصرت را نصيب تو فرمايد » .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اسمت چيست ؟ گفت : اويس . حضرت فرمود : أنت اويس القرنىّ « تو اويس قرنى مىباشى » ؟ گفت : آرى .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : الله أكبر ، أخبرنى حبيبى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : أنّى ادرك رجلا من امّته يقال له : اويس القرنىّ ، يكون من حزب الله و رسوله ، يموت على الشّهادة ، يدخل فى شفاعته مثل ربيعة و مضر ، الله أكبر « حبيب من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به من خبر داده است كه من در مىيابم و ادراك مىنمايم مردى را از امّت او كه به او اويس قرنى گفته مىشود و او از حزب خدا و رسول اوست . مرگش به صورت شهادت است و او به مقدار كثرت أفراد دو قبيلهء ربيعه و مضر از مردم شفاعت مىكند » .
ابن عباس گفت : با لحوق اويس و تمام شدن عدد هزار مرد ، فسرى و الله عنّى « 1 »
هامش
( 1 ) - « ارشاد » ، طبع سنگى ، ص 174 و در « مناقب » ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 426 بدين