قدرت تكيه زده بود روزى در بعضى از باغهاى مدينه خالد بن وليد را ديد و گفت : اى خالد ، تو مالك بن نويره را كشتهاى . خالد گفت : يا أمير المؤمنين إن كنت قتلت مالك بن نويرة لهنات كانت بينى و بينه فقد قتلت لكم سعد بن عبادة لهنات كانت بينكم و بينه « اى امير مؤمنان ! من اگر مالك بن نويره را به جهت سوابق سوء و شرّى كه بين من و او بود كشتهام ، ولى به عوض آن سعد بن عباده را به جهت سوابق سوء و شرّى كه بين شما و او بود نيز كشتهام » ! عمر از اين كلام بسيار خوشحال شد و به وجد و سرور آمد و برخاست و خالد را به سينهء خود چسبانيد و در آغوش گرفت و به او گفت : أنت سيف الله و سيف رسوله « تو شمشير خدا هستى و شمشير رسول خدا هستى » .
و ديگر عمر متعرض خالد نشد ، زيرا اينك دانست : قاتل سعد بن عباده ، خالد بوده است و خون مالك را در إزاى خون سعد بن عباده گرفت و از جرم و خطاى خالد درگذشت با آنكه در دوران خلافت ابو بكر سوگند ياد كرده بود كه اگر من متصدّى و متولّى امر مسلمين شوم تو را به پاس خون مالك قصاص مىكنم : و الله لئن ولّيت الأمر لاقيدنّك به ! و على هذا از آنچه بيان شد معلوم شد كه : نه تنها عمر از مالك بن نويره دفاع نكرده است بلكه خود نيز در خون او شريك بوده است . زيرا در ايام اقتدار ، همانند اقتدار ابو بكر ، از قصاص خالد به جهت منافع دنيويّهء خود اعراض كرد « 1 » .
قصّهء مظلوميّت مالك بن نويره از اوّل امر مورد بحث و احتجاج بين علماى ما
هامش
( 1 ) - حلبى در سيرهء خود ، ج 3 ، ص 220 ، و ابن كثير در تاريخ خود ، ج 7 ، ص 115 ، آوردهاند كه : اصل عداوت بين عمر و خالد بنابر روايت شعبى اين بود كه : خالد پسر دائى عمر بود و آن دو در زمان بلوغ و نورسى با هم كشتى گرفتند و ساق پاى عمر شكست ، معالجه نمودند و بهبود يافت . چون عمر به خلافت رسيد ، اوّلين چيزى را كه در نظر گرفت عزل خالد بود و گفت : هيچگونه ولايت امرى را از جانب من نخواهد داشت . و از همين روى براى ابو عبيدهء جرّاح به شام نوشت كه اگر در اين نسبتى كه به ما رسيده خالد ده هزار درهم به اشعث بن قيس داده است او