تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
تخريج كرده است كه أبو موسى اشعرى سه بار اجازه خواست تا بر عمر وارد شود و گويا چنان يافت كه او مشغول است ، فلهذا برگشت . عمر گفت : آيا صداى عبد الله بن قيس را نشنيدى كه به او اجازه دهيد تا بيايد ؟ ابو موسى را صدا زدند و آمد . عمر به او گفت : چه داعى تو شد كه برگشتى ؟ گفت : ما از جانب رسول خدا امر شده‌ايم به اينكه اگر استيذان نموديم و اذن داده نشد ، برگرديم . عمر گفت : بر اين سخنت بايد اقامهء بيّنه كنى ، و گرنه تو را حدّ مىزنم ( و در عبارتى است كه قسم به خدا پشتت و شكمت را درد مىآورم . و در عبارت طحاوى است كه قسم به خدا شكمت و پشتت را شلّاق مىزنم يا اينكه شاهد بياورى كه اين دستور از رسول خدا بوده است ) . ابو موسى از مجلس عمر خارج شد و به سوى مجلسى از انصار روان گشت . انصار گفتند : گواهى بر اين مطلب نمىدهد مگر كوچك‌ترين ما أبو سعيد خدرى برخاست و به عمر گفت : ما از جانب رسول الله ، امر به اين شده‌ايم . عمر گفت : خفى علىّ هذا من أمر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ألهانى عنه الصّفق بالأسواق « 1 » ، « 2 » « اين امر رسول خدا
هامش
الزوائد » ج 4 ، ص 227 از سعيد بن مسيّب ، از عمر روايت كرده‌اند كه او گفت : سألت النّبى صلّى اللّه عليه و آله كيف قسم الجدّ ؟ قال : ما سؤالك عن ذلك يا عمر ؟ إنّى أظنّك تموت قبل أن تعلم ذلك « من از پيغمبر پرسيدم ميراث جد چگونه است ؟ پيغمبر گفت : اين چه سؤالى است كه تو اى عمر از اين مسأله مىكنى ؟ من چنين مىدانم كه تو مىميرى قبل از آنكه اين مسأله را بفهمى » . قال سعيد بن المسيّب : فمات عمر قبل أن يعلم ذلك « عمر پيش از آنكه اين مسأله را بفهمد ، مرد » . ( 1 ) - « صحيح مسلم » ج 2 ، ص 234 كتاب آداب ، « صحيح بخارى » ج 3 ، ص 637 طبع هند ، « مسند » احمد ج 3 ، ص 19 ، « سنن دارمى » ج 2 ، ص 274 ، « سنن أبى داود » ج 2 ، ص 340 ، « مشكل الآثار » ص 499 . ( 2 ) - « الغدير » ، ج 6 ، ص 158 . و مسلم در صحيح ديگر آورده است كه ابىّ بن كعب به عمر گفت : يا ابن الخطاب فلا تكوننّ عذابا على أصحاب رسول الله « اى پسر خطّاب ، تو بر اصحاب رسول خدا عذاب نباش » . عمر گفت : سبحان الله ، من چيزى را شنيدم و خواستم در ثبوت آن تحقيق نموده باشم . و در عبارتى آمده است كه : ابو سعيد گفت : من كوچكتر از همهء قوم هستم . نووى در