دربارهء كتاب خداوند تعالى . قسم به خدا كه آيهاى نيست الّا اينكه من مىدانم كه آيا در شب نازل شده است و يا در روز » .
از عبد العزيز جلودى در كتاب « خطب » ذكر شده است كه امير المؤمنين عليه السّلام به خطبه برخاست و گفت : سلونى فإنّى لا اسأل عن شىء دون العرش إلّا أجبت فيه لا يقولها بعدى إلّا جاهل مدّع أو كذّاب مفتر « بپرسيد از من ، زيرا از من از هر چه زير عرش خداوند است پرسيده شود ، جواب آن را مىگويم . و اين سخن را پس از من كسى نمىگويد مگر آن كه يا جاهل است و مدّعى و يا دروغگو و مفترى » .
مردى از كنار مجلس برخاست و بر گردن او كتابى بود گويا كه قرآن بود ، مردى بود گندمگون ، كم گوشت و لاغر ، قد بلند و موى مجعّد ، گويا از اعراب يهودى بود ، با صداى بلند به على عليه السّلام گفت : أيّها المدّعى ما لا يعلم ، و المقلّد ما لا يفهم ، أنا السّائل فأجب « اى كسى كه ادّعا مىكنى چيزى را كه نمىدانى و پيروى مىكنى چيزى را كه نمىفهمى ، من پرسنده هستم جواب بده » .
اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام و شيعيان او از هر جانب به او حملهور شدند و قصد ايذاء او را كردند كه على عليه السّلام آنها را منع كرد و از وى دور ساخت و گفت : دعوه و لا تعجلوه فإنّ الطّيش لا يقوم به حجج الله و لا به تظهر براهين الله « او را رها كنيد و به حال خود واگذاريد ، زيرا با سبك مغزى و جهش بدون تأمّل و تعقّل نمىتوان حجّتهاى خداوندى را استوار ساخت و براهين حضرت سبحان را آشكارا نمود » .
سپس حضرت به آن مرد متوجه شدند و گفتند : سل بكلّ لسانك و ما فى جوانحك فإنّى اجيبك « با تمام زبانت و آنچه در قفسهء سينه دارى بپرس كه من جوابگوى تو هستم » .
آن مرد از مسائلى از آن حضرت پرسيد و جوابش را امير المؤمنين عليه السّلام بيان كرد . در اين حال سر خود را تكان داد و گفت : اشهد أن لا إله إلّا الله ، و أنّ محمّدا رسول الله « 1 » .
هامش
( 1 ) - « سفينة البحار » ج 1 ، ص 586 ، مادهء سأل .