وجود او و اصل كون و هستى او بر زمانها سبقت ، دارد ، و وجود او بر عدم پيشى گرفته است ، و ازل و بدء او بر ابتداء سبقت گرفته است . چون او به مشاعر و حواسّ شعور بخشيد و آن مشاعر را ايجاد كرد ، معلوم مىشود كه خودش داراى حسّ و مشعر نيست . و چون او جواهر را ( طبيعتها و جبلّتها و موجوداتى كه موضوع براى عروض عوارض هستند ) ايجاد كرد و جوهر داد ، معلوم مىشود كه خودش داراى جوهر و طبيعت نيست . و چون بين اشياء ايجاد ضديّت نمود ، و چيزهاى متضاده را آفريد ، معلوم مىشود كه خودش ضدّى ندارد . و چون در ميان اشياء ، مقارنه و هم شكلى درست كرد و چيزهاى قرين و هم شكل و صورت با هم را آفريد ، معلوم مىشود كه خودش قرينى ندارد .
پروردگار من بين نور و ظلمت ايجاد ضدّيت نمود ، و بين خشكى و ترى و بين سردى و گرمى ايجاد ضدّيت نمود « 1 » . پروردگار من در ميان موجوداتى كه با هم دشمنى و معاندت دارند آشنائى و الفت و دوستى برقرار كرد ، و در ميان موجوداتى كه با هم نزديكى و قرب جوار و هم شكلى دارند جدائى و افتراق و دورى برقرار نمود كه در نتيجه ، اين موجودات نزديك و قريب و هم شكل با يكديگر ، به سبب
هامش
( 1 ) - و نظير اين روايت را شيخ مفيد در « ارشاد » طبع سنگى ، ص 125 آورده است كه : علماء سيرهنويس و ناقلان اخبار روايت كردهاند كه : مردى به حضور امير المؤمنين عليه السّلام آمد و گفت : اى امير المؤمنين خبّرنى عن الله تعالى : أ رأيته حين عبدته ؟ « به من از خداى تعالى خبر بده آيا تو او را در وقتى كه عبادت كردى ديدهاى » ؟ امير المؤمنين عليه السّلام گفت : لم أك بالّذى أعبد من لم أره « من چنان نيستم كه خدائى را كه نديده باشم عبادت نمايم » . او گفت : او را چگونه ديدهاى ؟ امير المؤمنين عليه السّلام به او گفت : ويحك لم تره العيون بمشاهدة الابصار ، و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان ، معروف بالدلالات ، منعوت بالعلامات ، لا يقاس بالناس ، و لا تدركه الحواس « اى واى بر تو ، او را چشمها با مشاهدهء بصرى نمىبينند ، و ليكن دلها با حقايق ايمان او را مىبينند . او با دلالتها شناخته شده است ، و با علامتها موصوف گرديده است . با مردم مقايسه نمىشود ، و حواس او را ادراك نمىنمايند » . فانصرف الرجل و هو يقول : الله اعلم حيث يجعل رسالاته « آن مرد بازگشت و با خود مىگفت : خداوند داناتر است به مكان و محلى كه رسالات خود را قرار دهد » .