است . عمر گفت : مواظب باش تا نرود كه در اين صورت از دست من به عقوبت دردناكى خواهى رسيد . رسول ، صبيغ را به نزد عمر آورد .
عمر به او گفت : از چيزهاى تازه و بديع سؤال مىكنى ! آنگاه فرستاد تا آن شاخههاى تر از جرايد درخت خرما را آوردند و با آنها به قدرى به وى زد تا در پشت او مثل قرحه و دمل برآمد و سپس او را واگذارد تا خوب شد . و پس از آن دوباره او را با آن جريدههاى درخت خرما زد و باز او را واگذارد . چون خوب شد در مرتبهء سوم كه عمر وى را احضار كرد تا چوب بزند صبيغ گفت : اگر مىخواهى مرا بكشى ، خوب بكش و اگر مىخواهى مرا معالجه و مداوا نمائى سوگند به خدا كه من خوب شدهام و نياز به معالجه ندارم .
عمر به او اجازه داد به زمين سكونتش برود و به ابو موسى اشعرى نوشت تا نگذارد يك نفر از مسلمين با او معاشرت كند . اين امر بر آن مرد گران آمد . و ابو موسى به عمر نوشت : اين مرد توبه كرده است . و عمر نوشت كه ابو موسى به مسلمين اذن دهد تا با وى مجالست كنند .
و از سائب بن يزيد روايت است كه گفت : به حضور عمر بن خطّاب آمدند و گفتند : اى امير مؤمنان ما برخورد كرديم با كسى كه از مشكل قرآن سؤال مىكند . عمر گفت : اللّهمّ مكنّى منه « بار پروردگارا مرا بر او چيره گردان » . روزى در حالى كه عمر نشسته بود و مردم را صبحانه مىداد ، ناگهان آن ( مرد ) آمد و بر تن او لباسها و عمّامهء صدى بود و از آن صبحانه خورد تا فارغ شد ، سپس گفت : اى امير مؤمنان و الذّاريات ذروا فالحاملات وقرا ؟
عمر گفت : تو آن مرد هستى ؟ در اين حال عمر برخاست و به نزد او رفت و دو آستين خود را بالا زد و پيوسته و مداوم به قدرى به او شلّاق زد تا عمامه از سرش افتاد ، و گفت : سوگند به آن كه جان عمر به دست اوست ، اگر تو را سر تراشيده مىيافتم ، سرت را برمىداشتم . او را لباسى بپوشانيد و بر روى جهاز شترى بنشانيد و او را اخراج كنيد تا در شهر خودش داخل سازيد . در آنجا بايد
امام شناسى (فارسى) — صفحة 244
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٤٤