تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
چون از امير المؤمنين عليه السّلام راجع به اين تسميه پرسيدند ، گفت : چون اشعث بخواهد بميرد آتشى از آسمان به شكل گردن پائين مىآيد و او را محترق مىكند و مىسوزاند ، و او را دفن نمىكنند مگر به شكل ذغال سياه . وقتى در آستانهء مرگ رسيد ، چون حاضران نظر كردند ديدند كأنّه يك گردنه آتش از آسمان تا به زمين كشيده شده است . آن آتش وى را در حالى كه صيحه مىزد و واويلاه وا ثبوراه مىگفت هلاك كرد « 1 » . و أبو الجوائز كاتب از علىّ بن عثمان ، از مظفّر بن حسن واسطى سلّال ، از حسن بن ذكردان كه مردى سيصد و بيست و پنج ساله بود ، روايت مىكند كه مىگفت : من در شهر خودم على عليه السّلام را در خواب ديدم ، پس از آن براى ديدار او به مدينه رفتم و به دست او مسلمان شدم و نام مرا حسن گذارد ، و از او احاديث بسيارى شنيدم و در تمام جنگ‌ها و مشاهدى كه او حضور داشت من هم با او بودم . روزى از روزها به او گفتم : يا أمير المؤمنين ، دعائى دربارهء من بكن . امير المؤمنين عليه السّلام گفت : اى فارسى ، تو عمر طولانى خواهى نمود و تو را به شهرى كه مردى از بنى عبّاس بنا مىكند و در آن زمان بغداد نام مىنهند مىبرند و هنوز بدان شهر نرسيده در جائى كه نامش مدائن است ، مىميرى . و همانطور كه حضرت به او خبر داده بودند شبى كه در مدائن داخل شد مرد « 2 » . مسعدة بن يسع از حضرت صادق ، در ضمن خبرى آورده است كه امير المؤمنين عليه السّلام در وقتى به زمين بغداد مرور مىكردند ، گفتند : اسم اين زمين چيست ؟ گفتند : بغداد . حضرت گفتند : آرى در اينجا شهرى به چنين و چنان صفت بنا مىشود « 2 » .
هامش
( 1 ) - « مناقب » ج 1 ، ص 422 . ( 2 ) - « مناقب » ابن شهرآشوب ، ج 1 ، ص 422 .