و اگر بگوئى : چرا امير المؤمنين عليه السّلام در هنگامى كه آن مرد به او گفت : به شما علم غيب داده شده است ، خنديد ؟ آيا اين تكبّر و خودپسندى نفسانى و عجب در حال نيست ؟ ! مىگويم : از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هم در نظير همين قضيّه ، در چنين حالى خنديدن ، در روايت وارد شده است ، در وقتى كه رسول خدا از خدا طلب باران كرد و باران بباريد و ميزان بارانهاى تند و فراوان بالا گرفت . مردم در برابر او برخاستند و تقاضا نمودند كه از خدا بخواهد تا باران بند بيايد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دعا نمودند و با دست خود اشاره به ابرها كردند . ناگهان ابرها متفرّق شدند و مانند تاج دائرهاى شكل در اطراف و دور تا دور مدينه پخش شدند . و حضرت هنوز بر فراز منبر است و خطبه مىخواند . در اين حال رسول خدا به قدرى خنديد تا دندانهاى كرسى او ديده شد و گفت : أشهد أنّى رسول الله « من شهادت مىدهم كه خودم حقّا رسول خدا هستم » .
و سرّ اين مطلب آنست كه : چون نبى يا ولى در نزد وى نعمت خداوند سبحانه بيان شود و يا مردم مقام و وجاهت او را در نزد خدا بفهمند بايد حتما آن پيغمبر و يا ولىّ خدا بدين جهت مسرور و شاد شود . و خنديدن از سرور حاصل مىشود و اين اگر از روى خودپسندى و باليدن به نفس نباشد ، مذموم نيست بلكه محض سرور و ابتهاج در برابر نعمت خداست . و خداوند دربارهء صفات اولياى خود مىگويد :
فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ
« 1 » « در برابر آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده است شاد و مسرورند » .
و اگر بگوئى : از جملهء اين پنج علم پنهان و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا مىباشد . يعنى ، هيچ كس نمىداند فردا چه مىكند . با آنكه مىدانيم خداى تعالى پيامبرش را به امورى كه در فردا مىكرده است خبر داده است مانند فتح مكّه ، و پيامبر نيز وصىّ خود را به كارهائى كه فردا مىكرده است خبر داده است مانند گفتارش كه : ستقاتل بعدى النّاكثين . . . تا آخر خبر « پس از من تو با پيمانشكنان
هامش
( 1 ) - آيه 170 ، از سورهء 3 : آل عمران .