مىشود . أمير المؤمنين عليه السّلام در جواب فرمودند : پنج تخم شترمرغ هم كه معلوم نيست همگى جوجه درآورند ؛ زيرا تخم هم در بعضى از أحيان فاسد مىشود و متغيّر مىگردد ! پس اين احتمال در إزاى آن احتمال .
بر اساس اين دقّت در محاسبهء عجيب بود كه عمر گفت : خدايا مطلب مشگل و ناهموارى را ، هيچگاه بر من وارد مكن ؛ مگر در آن وقتى كه أبوالحسن در كنار من باشد ! ( و آن را بدينگونه همانند حلّ نمودن مسئلهء تخم شترمرغان ، حلّ كند ! )
حكم أمير المؤمنين عليه السّلام درباره ديه جنينى كه مادرش او را از ترس عمر سقط كرد
و أيضاً ابن شهرآشوب گويد : جماعتى كه از ايشان است ، اسمعيل بن صالح از حَسَن روايت كردهاند كه : به عمر گفته شد : زنى است كه بعضى از مردان نزد وى رفت و آمد و گفتگو دارند . عمر در پى او فرستاد . چون فرستادگان عمر به نزد او آمدند ؛ ترسيد و با ايشان بيرون آمد ؛ و جنين خود را سقط كرد ، و بچّهء زندهاش بر روى زمين افتاد . بچّه گريهاى كرد و بلادرنگ مرد . اين جريان را به عمر گزارش دادند . عمر از صحابه سؤال كرد كه : تكليف من دربارهء اين بچّه سقط شده چيست ؟ ! تمام ياران و أصحاب او گفتند : تو در اين مورد قصد تأديب داشتى و جز خير را دربارهء زن إراده ننمودهاى ! و بر عهدهء تو در اين واقعه چيزى نيست .
عمر رو كرد به أمير المؤمنين عليه السّلام و گفت : ترا به خدا قسم مىدهم اى أبوالحسن ، آنچه را نظريّهء تست در اين باره بگوئى !
أمير المؤمنين عليه السّلام گفتند : اين قوم اگر نظر مبالغه نداشته ؛ و از راه صدق و نصيحت با تو وارد شدهاند ، تو را گول زده و به خلاف واقع كشاندهاند ؛ و اگر نظريّه و رأى خود را بيان داشتهاند ؛ كوتاه آمده و تقصير كردهاند . ديهء اين جنين بر عهدهء عاقلهء تُست ! چون قتل اين طفل از روى خطا تحقّق پذيرفته است ! و اين قتل متعلّق به تو و از ناحيهء تست .
عمر گفت : وَ اللهِ نَصَحْتَنِى ! « سوگند به خدا كه برايم خيرخواهى نمودى ! » سوگند به خدا كه از اينجا بيرون نمىروى مگر آنكه ديهء جنين را بر پسران عَدِىّ اجرا كنى تا آنها آن را أدا كنند . و أمير المؤمنين عليه السّلام ديهء جنين را بر بَنِى عَدِىّ ( أقوام عمر ) قسمت كردند .