كردند .
أمير المؤمنين عليه السّلام به عمر گفتند : چون پنج تخم صيد كردهاند ؛ ايشان را أمر كن تا شتر نرى را در پنج شتر مادّه جوان رها كنند ؛ و پس از جفت گيرى آن مقدارى كه بچّه مىزايند ؛ بچّهها را به عنوان هَدْى و قربانى به مكّه بفرستند ! عمر گفت : يَا أبَا الْحَسَنِ إنَّ النَّاقَةَ قَدْ تُجْهِضُ . فَقَالَ عَلِىُّ : وَ كذَلِك الْبَيْضَةُ قَدْ تَمْرَقُ .
« اى أبوالحسن ناقه گاهى در وقت حامله شدن ، جنين خود را سقط مىكند و بچّه مىاندازد !
أمير المؤمنين فرمودند : تخم هم گاهى فاسد مىشود و جوجه نمىدهد . »
عمر گفت : لِمِثْلِ هَذَا امِرْنَا أنْ نَسْألَكَ « 1 » « براى أمثال اين وقايع ، ما أمر شدهايم كه از تو سؤال كنيم ! »
و اين داستان را محبّ الدّين طبرى در دو كتاب خود : « ذَخَائر الْعُقْبَى » و « الرِّياضُ النَّضِرَة » بدين صورت آورده است كه : محمّد بن زبير گفت : من در مسجد دمشق وارد شدم . در آنجا پيرمردى فرتوت را ديدم كه از كبر سنّ دو استخوان تَرْقُوَهء او پيچيده بودند . من به او گفتم : إى شيخ ! تو چه كسى را از أصحاب رسول خدا ديدهاى ؟ !
گفت : عمر را ! گفتم : با او هم جنگ نمودهاى ؟ ! گفت : جنگ يرموك !
گفتم : براى من بيان كن چيزى را كه از او شنيدهاى ؟ ! گفت : من با بعضى از جوانان براى حجّ بيرون شديم ؛ و به تعدادى از تخم شترمرغان رسيديم ، و آنها را مصرف كرديم در حالى كه مُحرم بوديم . چون از أداى مناسك حجّ فارغ گشتيم ؛ اين مطلب را براى أمير المؤمنين عمر بيان نموديم . او پشت كرد ؛ گفت : دنبال من بيائيد تا به حجرههاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم رسيد . دَرِ حجرهاى را زد ؛ زنى از داخل حجره جواب داد .
عمر گفت : أبوالحسن اينجاست ؟ ! زن گفت : نه ! او در مقتاة رفته است .
عمر پشت كرد و گفت : به دنبال من بيائيد ؛ تا رسيد به او ، در حالى كه او
هامش
( 1 ) - « مناقب » ، ج 1 ، ص 496