تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
را قصاص نمايد ! » پدر مقتول گفت : من از خون پسرم گذشتم ، او هم از قصاصى كه بايد بر من وارد كند بگذرد . أمير المؤمنين عليه السّلام نامه‌اى نوشتند ؛ و بين آن دو ، إقرار به برائت از همديگر و عدم تعدّى و تجاوز را به إمضاى هر دو نفر رساندند . و عمر دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : الْحَمْدُ لِلّهِ أنْتُمْ أهْلُ بَيْتِ الرَّحْمَةِ ، يَا أبَا الْحَسَنِ ! ثُمَّ قالَ : لَوْ لَا عَلِىُّ لَهَلَكَ عُمَرُ . « 1 » « حمد و سپاس مختصّ به خداست . شما اهل بيت رحمت هستيد ! اى أبوالحسن ! و پس از آن گفت : اگر على نبود ، هر آينه عمر هلاك شده بود . » و همچنين ابن شهرآشوب ، از « تفسير رَوْضُ الجنان » كه تصنيف أبوالفتوح رازىّ است ، نقل كرده است كه : در زمان عمر بن خطّاب چهل نفر زن به نزد او رفتند ؛ و از مقدار شهوت بنى آدم سؤال كردند . عمر گفت : براى مرد يك مقدار از شهوت است و براى زن نُه برابر او . آنها گفتند : پس به چه علّت براى مردان جائز است زن دائمى بگيرند ؛ و زن موّقتى ( مُتْعَه ) بگيرند ؛ و نيز جائز است كنيزانى داشته باشند ؛ در حالى كه شهوت آنها يك نُهم است ؛ و ليكن جائز نيست از براى زنان بيش از يك شوهر بگيرند ؛ با آنكه شهوت ايشان نُه دهم است ؟ عمر از جواب فرو ماند . و چيزى نتوانست بگويد . و از أمير المؤمنين عليه السّلام درخواست كرد تا پاسخ آنان را بدهد . أمير المؤمنين عليه السّلام به هر يك از آن چهل نفر أمر فرمود تا بروند و شيشه‌اى را آب نموده بياورند . چون آوردند ، آنها را أمر كرد تا آن آبها را در تغارى ريختند . و پس از آن به آنها فرمود : اينك هر يك از شما آبى را كه خودش آورده است بايد مشخّص كند و نشان دهد ! گفتند : آبها در هم آميخته شده ؛ و آبهاى ما ديگر قابل تميز و تعيين نيست ! حضرت در اين حال إشاره فرمود ؛ به اينكه در
هامش
( 1 ) - « مناقب » ، طبع سنگى ، ج 1 ، ص 497 .