ابن شهرآشوب از عمّار بن ياسر روايت كرده است كه : چون در ابتداى خلافت ، به منبر بالا رفت به ما گفت : قُومُوا فَتَخَلَّلُوا الصُّفُوفَ ؛ وَ نَادُوا هَلْ مِنْ كارِهٍ ؟ !
« برخيزيد ! و در بين صفهاى نماز در مسجد گردش كنيد ! و مردم را صدا بزنيد كه : آيا كسى از روى اكراه و ناخشنودى بيعت كرده است ؟ ! » مردم از هر جانب فريادهاى خود را در هم انداخته ، و بلند بلند مىگفتند : اللَّهُمَّ قَدْ رَضينَا وَ أسْلَمْنَا وَ أطَعْنَا رَسُولَكَ ؛ و ابْنَ عَمِّهِ ! « بار پروردگارا ! ما همگى راضى هستيم به بيعت با او ، و تسليم مىباشيم ؛ و از رسول تو و پسر عموى رسول تو إطاعت مىنمائيم . »
آنگاه حضرت گفتند : اى عمّار ! برخيز ؛ و برو به بيت المال ؛ و به هر إنسانى از آن مالها سه دينار بده ، و براى من هم سه دينار كنار بگذار ! عمّار و أبُو الهَيْثَم با جماعتى از مسلمين به بيت المال رفتند ؛ و أمير المؤمنين عليه السّلام به مسجد قُبا رفتند ؛ تا در آن نماز بخوانند . عمّار و أبوالهيثم با آن جماعت كه به بيت المال آمدند ؛ در آنجا سيصد هزار دينار يافتند ؛ و مردمى كه بايد به آنها آن مال را تقسيم كنند ؛ يكصد هزار نفر بودند .
عمّار گفت : جَاءَ وَ اللهِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ! وَ اللهِ مَا عَلِمَ بِالْمَالِ ؛ وَ لَا بِالنَّاسِ ؛ وَ إنَّ هَذِهِ الْأيَةَ وَجَبَتْ عَلَيْكُمْ بِهَا طَاعَةُ هَذَا الرَّجُلِ . فَأبَى طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ عَقِيلٌ أَنْ يَقْبَلُوهَا - القصّة « 1 »
« سوگند به خدا كه اين آيه و نشانهء حقّى است كه از پروردگار شما آمده است ! به خدا قسم على مقدار مال را نمىدانست . و مقدار مردم را هم نمىدانست . و به واسطهء همين نشانه و علامتى كه به ظهور پيوست ؛ طاعت اين مرد بر شما واجب آمد .
و ليكن طَلْحة و زُبَير و عَقيل از قبول كردن اين آيه و نشانه امتناع ورزيدند - تا آخر داستان . »
هامش
( 1 ) - « مناقب » ، طبع سنگى ، ج 1 ، ص 419 و در « بحار الانوار » ، طبع كمپانى ، ج 9 ، ص 583 ؛ از « مناقب » از « محاضرات راغب » إصفهانى نقل نموده است .