در اين آيه مباركه به پيغمبرش أمر مىكند كه در دعاى خود از خدايت بخواه تا علم تو را زياد كند . پس چقدر مقام و منزلت علم با أرج است كه به يگانه ثمرهء عالم إمكان : رسول مكرّمش أمر به تقاضاى افزونى علم مىنمايد .
تعيين أعلم افراد أُمَّت براى زمامدارى ، وظيفهء حتميّهء رسول الله است
و پس از آنكه معلوم شد علم عالىترين سرمايهء وجودى است ؛ و سه مرحله مختلف فطرت و عقل و شرع بر أهميّت آن گواهى مىدهند ؛ آيا معقول است كه پيامبر از دنيا برود ؛ و أعلم از امَّت خود را به عنوان زمامدارى امور امَّت تعيين نكند ؟ و اين أمر را به انتخاب واگذارد كه غير أعلم با وجود أعلم سركار بيايد و بكند آنچه بكند ؟ اين خلاف منطق و فلسفهء إسلام است ؛ اين خلاف پايه ريزى و شالودهء اصيل اين مكتب است .
إسلام كه أصل بناى آن دعوت به توحيد و عرفان حضرت حقّ است ؛ و تمام نردبانهاى وصول به اين مقام ارجمند را عِلم قرار داده است ؛ و معرفت به كتاب و سنّت را تنها راه عمل براى رسيدن بدين هدف مىداند ؛ و پيامبرش را به تعليم و تزكيه ، و ياد دادن كتاب و حكمت ؛ توصيف مىنمايد ؛ و صدها آيه در قرآن كريم در دعوت به علم و تحسين و تحميد از اين ثمرهء عالم هستى بيان مىدارد ؛ آيا ممكن است يكباره ، پا روى تمام اين اصول مُسلّمه بگذارد ؟ و اين بنياد را از پى واژگون كند ؟ و اختيار امَّت را پس از پيامبرِ عالم و عارف به ذات أقدس حقّ و عوالم عِلْوى تا عالم سِفلى ، به شخص غير أعلَم و جاهل نسبى واگذارد ؟ و يا به امَّت اختيار دهد كه : خود براى خود خليفهاى تعيين كنند ، در حالى كه مىدانيم اين امَّت هم از همين أفرادِ بسيط و جاهل و گرفتار به هوى و آمال و غيرها تشكيل شده است ؟ !
هر كس فى الجمله به روح إسلام و فلسفهء كليهء آن آشنا باشد ؛ مىداند كه اين خطّ مشى ، صد در صد با أصل دعوت رسول الله تباين كلّى دارد .
أمير المؤمنين على بن أبى طالب عليه السّلام به اتّفاق و اجماع همهء شيعه و عامّه ، و حتّى خوارج و نواصب ، و حتّى ملل خارج از إسلام همچون يهود و نصارى و مجوس ، أعلم و أعرف امَّت رسول خدا پس از پيامبر به مقام توحيد و أسمآء و صفات ، و به قرآن كريم و سنّت و منهاج رسول خدا ، و به أحكام و قوانين إسلام ، و