تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
دينارها به چه كسى بايد داده شود ؛ آيا بايد به ورّاث اين ميّت برسد ؛ يا نه ؟ ! حضرت أبوعَبْدِ الله عليه السّلام گفتند : به ورثهء اين ميت چيزى از اين دينارها نمىرسد ، زيرا اين دينارها براى بدن ميّت پس از مرگش عائد شده است . بايد به نيابت او حجّ نمود و يا از ناحيهء او صدقه داد ؛ و يا در يكى از راههاى خيرات و مبرّات صرف كرد . راوى روايت گويد : آن مردِ ناظرِ قضيّه چنين پنداشت كه آن فقهاء باز ربيع را به سوى حضرت فرستادند ؛ و حضرت أبوعبد الله عليه السّلام در سى و شش مسئله پاسخ ايشان را گفت ؛ و ليكن اين مرد بيش از اين مقدار از جواب را در خاطر حفظ نداشت . « 1 »

درباره زينت آلات مكّه مكّرمه و حكم حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام به ابقاء آن

و از جمله قضاياى آن حضرت حكم به باقى گذاردن زينت آلاتى بود كه در خانهء خدا جمع شده بود ؛ و عمر مىگفت ، و نيز به او گفته شد كه : اين زينت‌ها به چه كارِ كعبه مىآيد ؟ آنها را بايد در تجهيز لشگريان ، مصرف كرد ؛ چون در اين مسئله با حضرت مشورت كرد ؛ حضرت او را از اين عمل منع كردند . سيّد رضى در حِكم « نهج البلاغهء » آورده است كه : وَ رُوِىَ أنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَ عُمَرَ ابْنِ الْخَطَّابِ ، حَلْىُ « 2 » الْكَعْبَةِ وَ كثْرَتُهُ ؛ فَقَالَ قَوْمٌ : لَوْ أخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُيُوشَ الْمُسْلِمِينَ كَانَ أعْظَمَ لِلْأَجْرِ ؛ وَ مَا تَصْنَعُ الْكَعْبَةُ بِالْحَلِى ؟ ! فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِكَ وَ سَألَ أمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيهِ السَّلَامُ . « و در روايت آمده است كه در نزد عمر بن خطّاب از زينت‌هاى كعبه ، و فراوانى آن ، سخن به ميان آمد ؛ و گروهى گفتند : اگر آنها را مىگرفتى ؛ و در تجهيز لشگريان إسلام صرف مىكردى ؛ أجرش جزيل‌تر و ثوابش بيشتر بود ! عمر إراده كرد تا اين زينت‌ها را از كعبه بردارد ؛ و در جيوش مسلمين صرف
هامش
( 1 ) - « فروع كافى » ، ج 7 ، ص 347 ، و ص 348 حديث شمارهء 1 و « تهذيب الأحكام » ، طبع نجف ، 1382 هجرى ، ج 10 ، ص 270 و ص 271 حديث شمارهء 1065 . ( 2 ) - حَلْى با فتحهء حاء و سكون لام ، و جمع آن حُلِى و حِلِى ، و نيز حِلْية با كسرهء حاء و سكون لام ، و جمع آن حِلِّى و حُلِّى عبارت است از زيورآلاتى كه از طلا و نقره و يا سنگ‌هاى گران قيمت همچون الماس و برليان و فيروزه و ياقوت و غيرها مىسازند .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 237 | السيد محمد حسين الطهراني