نمىدانيم !
عمر گفت : وَ لَكنِّى أعْرِفُ حَيْثُ مَفْزَعُهَا وَ أَيْنَ مُنْتَزَعُهَا « و ليكن من مىدانم كه : ملجأ و فريادرس اين مشكله كيست ؟ و محلّ استخراج و گشودن معنى و راه حلّ فصل آن كجاست ؟ ! »
گفتند : گويا عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِب را در نظر دارى ؟ ! گفت : آرى ! ولى چگونه راه به او پيدا كنيم ؟
گفتند : بفرست به نزد او تا حضور يابد !
گفت : لَا ، لَهُ شَمْخَةٌ مِنْ هَاشِمٍ وَ اثْرَةٌ مِنْ عِلْمٍ يُؤْتَى لَهَآ وَ لَا يَأتِى ، وَ فِى بَيْتِهِ يُؤْتَى الْحُكْمُ ؛ فَقُومُوا بِنَا إلَيهِ ! « نه ! براى على ، عزّت و بلندى در مقام و استقلال در شخصيّتى است كه از هاشم إرث برده است ؛ و بقيّه و باقيماندهء كانون علم است ؛ بايد به سوى او رفت ؛ و او نمىآيد ؛ و در بيت او حكم وارد مىشود ! شما ما را به نزد او ببريد ! »
ما همه با هم حركت كرديم و به نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمديم ، و ديديم او در خارج مدينه در باغى با بيل مشغول شخم زدن است ؛ و اين آيه را مىخواند :
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً
. « 1 »
« آيا انسان چنين مىپندارد كه يله و رها شده است ؛ و در تحت عهده و مسؤوليّتى نيست ؟ » و زار زار مىگريست ؛ به او مهلت دادند تا آرام گرفت و پس از آن از او إذن خواستند كه ملاقات و گفتگو كنند . على عليه السّلام به نزد آنها آمد و در حالىكه بر تن او پيراهن نيمه آستينى بود ؛ و گفت : اى أمير المؤمنين ؛ چرا اينجا آمدهاى ؟ ! عمر گفت : قضيّهاى براى ما پيدا شده است ! گفت : چيست ؟ عمر قصّه را شرح داد . گفت : تو به چه حكم كردى ؟
عمر گفت : من حكم اين مسئله را نمىدانستم ! على خمّ شد ؛ و از روى زمين چيزى را برداشت و گفت : حكم در اين مسئله از برداشتن اين چيز از زمين آسان تر
هامش
( 1 ) - « آيه 36 ، از سورهء 75 : القيامهء »