هَدَمَهُ . « 1 »
« اى نور چشم من ؛ هيچگاه على را ياد مكن مگر به خير ! زيرا كه بنى اميّه بر بالاى منبرهاى خود او را هشتاد سال لعنت كردند ؛ و خداوند بهواسطهء اين عملشان چيزى را زياد نكرد مگر رفعت و بلندى مقام او را .
دنيا هيچوقت بُنْيانى و عمارتى را بنا نمىكند ؛ مگر آنكه بر مىگردد و آنچه را كه بنا كرده است خراب مىكند ؛ و أمّا دين هيچوقت بنائى و عمارتى را كه ساخته است خراب نمىكند . »
عثمان بن سعيد از مُطَّلِب بن زياد ؛ از أبوبكر بن عبدالله اصفهانى روايت مىكند كه گفت : يكنفر زنازاده از بنى اميّه كه خود را به آنها منتسب مىكرد پيوسته على « على لسّلام » را شتم مىنمود .
و چون روز جمعهاى بود و او خطبه مىخواند براى مردم گفت : وَ اللهِ إن كانَ رَسُولُ اللهِ لَيسْتَعْمِلُهُ وَ إنَّهُ لَيعْلَمُ مَا هُوَ ؛ وَ لَكِنَّهُ كَانَ خَتَنَهُ .
« قسم به خدا كه رسول خدا كه على را بهكار مىگرفت و مأموريّت مىداد ؛ از هويّت و ماهيّت و جنس على خوب خبر داشت ؛ و ليكن چون دامادش بود ؛ چارهاى نداشت . »
در اينحال كه خطبه مىخواند ؛ سعيد بن مُسَيب را كه از زمرهء مستمعان بود ؛ چُرت گرفت و ناگهان چشمان خود را باز كرد ؛ و گفت : واى بر شما ! اين مرد خبيث چه گفت ؟ من اينك ديدم : قبر رسول خدا « صلّى الله عليه و آله » شكافته شد ؛ و رسول خدا مىگويد : كَذِبْتَ يا عَدُوَّ اللهِ ؛ « اى دشمن خدا دروغ گفتى . »
قنّاد ؛ از أسباط بن نَصْر هَمْدانى ؛ از سُدّى ؛ روايت مىكند كه گفت : در هنگامى كه من در مدينه در محلّهء أحجارِ زَيت بودم ؛ مرد سوارى بر شترى روى آورد ؛ و ايستاد و سبّ على « عليه السّلام » را كرد ؛ و مردم گرداگرد او جمع شدند ؛ و به او تماشا مىكردند ؛ در همين حال سَعد بن أبىوقّاص آمد و گفت : خداوندا ! اگر اين
هامش
( 1 ) - اين حديث را ابن عبد البرّ در « استيعاب » ج 3 ؛ ص 1118 ؛ از ابن وهب از حفص بن مَيسره از عامر بن عبد الله بن زبير آورده است كه چون شنيد پسرش به على بن أبىطالب بدگوئى مىكند ؛ گفت : إيّاكَ وَ العَودَة إلى ذلك « مبادا ديگر چنين سخنى بگوئى ! زيرا كه بنى امَيّهء » تا آخر حديث .