الحسين ؛ از پدرش على بن الحسين « عليه السّلام » روايت مىكند كه گفت : مروان بن حكم به من گفت :
مَا كَانَ فِى القَوْمِ أدفَعُ عَن صَاحِبَنا مِن صَاحِبِكُم ! قُلتُ : فَمَا بَالُكُم تَسُبُّونَهُ عَلَى المَنَابِرِ ؟ قَالَ : إنَّهُ لا ليسْتَقِيمُ لَنَا الأمر إلّا بِذَلِكَ . « 1 »
« در ميان أهل مدينه و شورشيان بر عليه عثمان ؛ هيچكس نبود كه از صاحب ما ( عثمان ) بهتر از صاحب شما ( على ) دفاع كند ؛ من گفتم : بنابراين آخر شما چه مرگى داريد كه او را بر سر منبرها سبّ مىكنيد ؟ مروان گفت : حكومت و إمارت براى ما بدون سبّ على استوار نيست ! »
مالك بن اسعميل أبوغَسَّان نَهْدِىّ از ابن أبىسَيف ؛ روايت مىكند كه گفت : مروان خطبه مىخواند ؛ و حسن « عليه السّلام » نشسته بود ؛ مروان از على « عليه السّلام » به سبّ و لعن پرداخت . حسن « عليه السّلام » گفت : وَيلَكَ يا مَرْوَانُ ! أهَذَا الَّذِى تَشْتُمُ ؛ شَرُّ النَّاسِ ؟ قالَ : لا ؛ وَ لَكِنَّهُ خَيرُ النَّاسِ .
« واى بر تو اى مروان ؟ آيا اين مردى را كه او را شتم مىكنى بدترين مردم است ؟ ! گفت : نه ! و ليكن او بهترين مردم است ! »
أبوغسَّان ؛ همچنين روايت كرده است كه گفت : عمر بن عبدالعزيز مىگفت : كَانَ أبى يخْطُبُ فَلا يزَالُ مُستَمِرّاً فِى خُطبَيتِهِ ؛ حَتَّى إذَا صَارَ إلَى ذِكْرِ عَلى وَ سَبِّهِ تَقَطَّعَ لِسَانُهُ وَ اصْفَرَّ وَجْهُهُ وَ تَغَيرْت حَالُهُ . فَقُلْتُ لَهُ فِى ذِلِكَ ؛
فَقَالَ : أَوْ قَدْ فَطَنتَ لِذَلِكَ ! إنَّ هَؤلاءِ لَوْ يعْلَمُونَ مِن علِىٍّ مَا يعْلَمُهُ أبُوكَ مَا تَبِعَنا مِنهُمْ رَجُلٌ .
« پدر من خطبه مىخواند ؛ و پيوسته همينطور حالش عادى بود در هنگام خواندن خطبه ؛ تا وقتى كه شروع مِى كرد كه نام على را آوردن ؛ و او را سبّ نمودن ؛ زبانش مىگرفت و رنگ چهرهاش زرد مىشد ؛ و حالش متغير مىگشت . من از او
هامش
( 1 ) - ابن عساكر در « تاريخ دمشق » ؛ جلد ترجمهء أميرالمؤمنين « عليه السّلام » جزء سوّم در ص 98 و ص 99 ؛ در تحت رقم 1139 اين را با سند خود از محمّد بن سعيد اصفهانى با همين سند روايت مىكند و أحمد بن يحيى بلاذرى در ترجمهء « أميرالمؤمنين و غرر مناقبه « عليه السّلام » طبع أعلمى بيروت در ص 184 حديث رقم 220 نيز از مدائنى از شريك با همين سند روايت مىكند .