أبىطالب متحقّق شد و زنده بود . و تمامى منطقيّين گفتهاند كه : صدق قضيّهء شرطيّه منوط به صدوق مقدّم و شرطِ آن نيست . هر جا مقدّم و شرط آمد ، جزاء و تالى به دنبال آن مىآيد ؛ و هر جا نيامد ، نمىآيد . و اين آمدن و يا نيامدن جملهء شراطيّه أبداً ربطى به صدق أصل قضيّه ندارد . قضيّه صادق است در هر حال ، اگر شرط وجود پيدا كرد ، جزا هم متحقّق مىشود ؛ و اگر وجود پيدا نكرد ، متحقّق نمىشود .
وصف تعليقى يعنى خلافت هارون بر فرض صورت حيات او براى أمير المؤمنين هست . شرط اين قضيّه دربارهء هارون وجود پيدا نكرد و خليفه نشد ؛ و دربارهء علىّ بن أبىطالب ؛ وجود پيدا كرد و خليفه شد .
براى دريافتن حقيقت اين مطلب ، شيخ صدوق ، مثال شيرين و لطيف و صحيحى مىزند ؛ او مىگويد : اگر خليفه مثلًا به وزير خود بگويد كه : بر عهدهء تست كه هر روزى كه زَيد تو را ببيند به او يك دينار بدهى ! و بر عهدهء تست كه به عَمْرو هم در صورت همان شرطى را كه براى زَيد نمودم ، ديك دينار بدهى ! در اينصورت براى عَمْرو مقرّر مىشود همان را كه براى زَيد مقرّر شده است .
پس اگر زَيد سه روز نزد وزير آمد ، و او را ديد ، و سه دينار از او گرفت ؛ و ديگر نيامد و دينارش قطع شد ، و ليكن عَمْرو سه روز آمد و سه دينار را گرفت ؛ براى او چنين حقّى هست كه روز چهارم و پنجم و همينطور پى در پى أبداً بيايد ؛ و تا وقتى كه حيات دارد يوميه و مقرّر خود را از وزير بگيرد ، و بر عهدهء وزير است كه تا وقتى كه عَمرو زنده است ، هر روزى كه به نزد او بيايد ، يك دينار به او بدهد ؛ و اگرچه زَيد غير از همان سه روزى را كه آمده ، چيزى از وزير نگرفته باشد .
و وزير چنين توانى ندارد كه به عَمْرو بگويد : من به تو چيزى نمىدهم مگر به همان مقدارى كه زيد گرفته بود . زيرا كه در شرطِ زيد اين بود كه : هر وقتى كه آمد به او بايد دينارى بدهى ! و اگر باز هم علاوه بر آن سه روز مىآمد ، دينارهاى ديگرى مىگرفت ؛ و ليكن عَمْرو اين شرط را عملى كرد ؛ و به سوى وزير آمد ؛ پس بر وزير واجب است كه دينارهاى بيشترى به او بدهد .
و همچنين است كه اگر در شرط هارونِ وصىّ اين باشد كه : خليفهء قوم موسى
امام شناسى (فارسى) — صفحة 443
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٤٣