همان منزلهء هاروناست با موسى ؛ و اوست برادر من . و اين حكم براى همهء أهل من نيست ؛ و حلال نيست براى أحدى كه در مسجد با زنان نكاح كند مگر علىّ و ذُرّيّهء او . و كسى كه اين حكم بر او ناگوار است ، پس اينجا ! و با دست خود إشاره به سوى شام نمود . »
و از مُظَفّر بن جعفر بن مُظَفّر عَلَوى ، با سند متّصل خود از أبورافِع روايت كرده است كه : رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » به خطبه ايستاد و گفت : خداوند عزّوجّل موسى و برادر او را فرمان داد ، تا براى قومشان در مصر خانهء سكنى تهيّه كنند ؛ و آن دو را أمر كرد تا در مسجدشان جُنُب نباشد ؛ و كسى با زنان نزديك نشود ؛ مگر هارون و ذرّيّهء او و إنَّ عَلِياً مِنِّى بِمَنزِلَةِ هَارونَ منمُوسَى و نسبت علىّ با من نسبت هارون با موسى است . پس حلال نيست در مسجد من به زنان نزديكى كند ؛ و نه آنكه جنب در آن بيتوته كند ، مگر علىّ و ذرّيّهء او . و كسى كه از اين حكم ناخوشايند است پس اينجا ! و دستش را به طرف شام برد . « 1 »
هامش
( 1 ) - « غاية المرام » ، ص 142 و ص 143 ، حديث پنجاه و يكم از خاصّه . أصل داستان بستن درهاى مسجد را أحمد بن حنبل در مسند خود با اسناد متّصل خود از حذيفه چنين آورده است كه : چون اصحاب رسول خدا از مكّه به مدينه هجرت كردند ، خانهاى نداشتند كه شب در آنجا بخوابند ، و در مسجد مىخوابيدند ؛ و چه بسا محتلم مىشدند . پس از اين ، براى خود در أطراف مسجد خانههائى بنا كردند و درهاى آنرا به مسجد باز كردند ؛ رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » معاذ بن جبل را به نزد آنها فرستاد ، و أبوبكر را صدا زد و گفت : خداوند تو را أمر مىكند كه از مسجد خارج شوى ! گفت : سَمْعاً و طاعةً مىشنوم و اطاعت مىكنم ! و أبوبكر درِ خود را بست و از مسجد خارج شد ؛ و پس از آن معاذ را به نزد عمر فرستاد و گفت : رسول خدا تو را أمر مىكند كه در خانه ات را ببندى و از مسجد خارج شوى ! عمر گفت : سَمْعاً و طاعةً و درِ خانهء خود را بست و از مسجد خارج شد ؛ و سپس به نزد حمزه فرستاد و در او را بست و او نيز گفت : سَمْعاً و طاعةً لله و لرسوله و در اين بين علىّ متردّد بود و نمىدانست كه آيا او هم بايد خارج شود ، و يا باقى مىماند ؟ و رسول خدا براى علىّ در مسجد خانهاى در ميان خانههاى خود بنا كرده بود . رسول خدا به على گفت : اسكن طاهراً مطهّراً تو در مسجد ساكن باش كه طاهر و مطهّر هستى ! پاك و پاكيزه شده مىباشى ! آنچه را كه رسول خدا به على گفت ، به گوش حمزه رسيد ! و به رسول خدا گفت : يا محمّد تو ما را بيرون مىكنى و طفلان على را نگه مىدارى ؟ ! رسول خدا گفت : اگر أمر به دست من بود ، من غير از شما هيچكس را نمىگذاردم ! سوگند به خدا كه اين مقام را به علىّ جز خدا كسى نداد ؛ و ليكن تو بر خير