« هميشه جماعتى از امَّت من در راه حقّ جهاد مىنمايند تا زمانيكه دجَّال خروج كند .
جريان مرگ عبد الله بنِ أبَى : رئيس منافقين در مدينه
و عَبْدُ اللهِ بْن ابَىّ در چند شب مانده به آخر ماه شوّال مريض شد ؛ و در ذو القعده بمرد ؛ و مرض او بيست شب طول كشيد . و رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » در اين مدّت از او عيادت مىنمودند .
و در همان روزى كه مُرد ، رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » بر او وارد شدند ؛ و او در حال احتضار بود .
رسول خدا گفتند : قَدْ نَهَيتُكَ عَنْ حُبِّ الْيهُودِ . « من تو را از دوستى با يهود نهى كردم . »
عبد الله بن ابَىّ گفت : سَعْدُ بْنُ زُرارَه با يهود دشمنى نمود ، و از اين دشمنى فائدهاى نبرد !
و سپس گفت : يا رَسُولَ اللهِ ! الآن جاى عتاب و مؤاخذه نيست ! ايناست مرگ كه آمده است . اگر من مردم ، در غسل من حاضر شو ؛ و پيراهن خود را به من بده ؛ تا براى من كفن كنند ! و آنحضرت پيراهن روى خود را دادند - و در تن آنحضرت دو پيراهن بود - عبدالله گفت : پيراهنى را مىخواهم كه به پوست بدنت متصّل است ! رسول خدا پيراهن زير خود را درآورده و به او دادند ؛ و پس از آن گفت : بر من نماز بخوان ، و براى من طلب مغفرت كن . !
نماز رسول خدا بر جنازهء عبد اللهِ ابَى منافق معروف
و رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » در غسل و كفن او حضور يافتند ؛ و سپس جنازهء او به محلّ جنازهها حمل داده شد ؛ و رسول خدا پيش رفت تا بر او نماز گزارد . « 1 »
عُمَر بن خَطّاب به سوى رسول خدا برجست و گفت : يا رسول الله ! آيا تو بر پسر ابَىّ نماز مىخوانى ؛ در حالىكه او در فلانروز چنان گفت ؛ و در فلانروز چنين گفت ؟ و گفتار ابن ابَىّ را شمرد .
رسول خدا تبسّم نمود و گفت : أخَّرْ عَنِّى يا عُمَرُ ( دور شو از من اى عمر ) و چون عمر در إصرار خود زياده روى كرد ؛ رسول خدا گفت : « مرا مخيّر كردهاند كه بر او
هامش
( 1 ) - كتاب « حياة محمّد » ص 432 مختصراً نماز بر عبد الله بن ابىّ را ذكر كرده است .