وليد را به سوى دَوْمَةُ الْجَنْدَل براى ظفر بر اكَيدِرِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ كه مردى از بنى كِنَانه بود ؛ و سلطان آنجا بود ؛ و نصرانى مذهب بود فرستاد ؛ و به خالد گفتند : تو او را در وقتى كه براى صيد گاو وحشى بيرون آمده است خواهى يافت !
خالد با سپاهيان خود حركت كرد تا به جائى كه در برابر ديدگاه قلعهء او رسيد ؛ و شب ماهتابى و هوا روشن بود . و او با زوجهء خود بر سطح بام قصر خود بود . در آن شب يك گاو كوهى آمده ؛ و شاخهاى خود را به دَرِ قصر او مىزد ؛ زن اكَيدِر به او گفت : تا به حال شكارى به اين خوبى ديدهاى ؟ ! گفت لَا وَ اللهِ ! زن گفت : كيست كه از اين شكار صرف نظر كند ؟ ! اكَيدِر گفت : هيچ كس . و از بام به زير آمد و اسب خود را خواست تا زين كردند و با جمعى از أهل بيت خود كه از جملهء آنان برادرش : حَسَّان بود با أسباب شكار و تير و كمانهاى خود از قصر خارج شدند ؛ و چون بيرون آمدند با لشگر رسول الله « صلّى الله عليه و آله و سلّم » برخورد كردند ؛ سپاهيان ، اكَيدِر را گرفتند ولى برادرش حسّان مقاومت نموده و كشته شد . بر تن اكَيدِر قبائى بود از ابريشم كه با صفحات طلا زينت كرده بودند . خالد آن را برگرفت ؛ و قبل از آنكه خودش به مدينه برسد ، براى پيغمبر ارسال داشت ؛ و چون اين قبا برسيد ؛ مسلمانان آن را دست مىماليدند ؛ و از لطافت و ظرافت نقش آن به شگفت درآمده بودند .
رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » گفتند : از اين لباس در تعجّب افتاده ايد ! سوگند به خدائى كه جان من در دست اوست مناديل سَعْدُ بْنُ مُعَاذ در بهشت از اين نيكوتر است . چون خالد بن وليد ، اكَيدِر را به مدينه آورد ؛ حضرت رسول خدا خونش را حفظ كردند ؛ و با جِزْيه مصالحهاى به عمل آورده ؛ و او را آزاد كردند ؛ و اكَيدِر به محلّ خود بازگشت . و ذكر شده است كه سپاهى كه با خالد ، رسول خدا گسيل داشتند ؛ چهارصد و بيست اسب سوار بودند . « 1 »
هامش
( 1 ) - « البداية و النهاية » ج 5 ، ص 16 و ص 17 ، و « بحارالأنوار » ج 6 ، ص 632 از « إعلام الورى » شيخ طبرسى ، و « بحارالأنوار » ج 6 ، ص 634 و ص 635 از « تفسير امام » ، و « أعيان الشيعة » طبع رابع ، ج 2 ، ص 199 ، و كتاب « حياة محمّد » ص 430 ، و « إعلام الورى » ص 130 .