خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » به او گفته باشد ؛ تو برادر من هستى ، و وصىّ من هستى ، و مصاحب من هستى در أهل من ! غير از من ؟ ! گفتند : نه ! »
و حضرت اين احتجاجات را ادامه مىدهد ، تا در پايان آن مىگويد : حالا كه شما إقرار به اين خصائص داريد ؛ و نفوس خود را معترف مىبينيد ؛ و از گفتار پيامبرتان اين مطالب بر شما منكشف است ؛ بنابراين بر شماست كه تقواى خداوند وحَدَهُ لا شريك لَهُ را پيشه سازيد ! و من شما را نهى مىكنم از سخط او ! و اينكه مبادا أمر او را عصيان كنيد ! و حقّ را به أهلش واگذار كنيد ؛ و از سُنّت پيغمبرتان پيروى نمائيد ؛ و اگر مخالفت كنيد ؛ مخالفت خدا را كرده ايد ! اين أمر امامت و ولايت را بسپاريد به آن كه أهل آناست ! و اين ولايت براى اوست !
راوى اين حديث كه حضرت أبوجعفر محمّد بن علىالباقر « عليه السّلام » است مىفرمايد : چون سخن أميرالمؤمنين « عليه السّلام » خاتمه يافت ؛ أصحاب شورى با يكديگر با گوشهء چشم اشاره كرده ؛ و با هم به مشورت نشستند ، و گفتند : ما فضائل على را قبول داريم ؛ و مىدانيم كه او از همهء مردم براى خلافت سزاوارتر است ؛ و ليكن او كسى را بر ديگرى تفضيل نمىدهد ؛ و اگر او را پيشواى خود كنيد ؛ شما و همهء مردم را به يك نَسَق مىراند ؛ و بر يك منهاج حركت مىدهد ؛ و ليكن خلافت را به عثمان بسپاريد ؛ زيرا كه او طبق ميل شما رفتار مىكند ؛ فلهذا به دو سپردند . « 1 »
و ابن أبىالحديد در « شرح نهج البلاغه » احتجاج أمير المؤمنين « عليه السّلام » را در روز شورى آورده است ؛ تا مىرسد به آنكه آن حضرت مىگويد : أفِيكُم أحَدٌ قالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى الله عليه و آله و سلّم : أنتَ مِنِّى بمنزِلَة هَارونَ مِن مُوسَى إلّا انَّهُ لا نَبِىّ بَعْدِى ! غَيرِى ؟ قَالُوا ؟ لا ! « 2 »
و نيز ابن أبىالحديد ، در شرح كلام آن حضرت ، در وقتىكه به آنحضرت إبلاغ شد كه : بنى اميّه او را به شركت در خون عثمان متّهم كردهاند ، حديث منزله و آيه
هامش
( 1 ) - « احتجاج » طبرسى ؛ طبع نجف ، ج 1 ، ص 188 تا ص 210 . و « غاية المرام » ص 148 تا ص 150 در حديث شمارهء شصت و سوّم از « احتجاج » .
( 2 ) - « غاية المرام » ص 125 ، حديث شمارهء نود و هشتم .