فالحسن من تلقائه و ورائه * و يمينه و شماله و أمامه 9
و يكاد من ترف لدقّة خصره * ينقدّ بالأرداف عند قيامه
« 1 » 10 1 - « آن ماهى كه بواسطهء زيبائى أندام و حسن قامت خود ، قيامت مرا بر پا كرده است ، چرا به حقّ خود و به حرمت خود ، اين فعل پسنديده را براى روح من و جان من نمىكند ؟
2 - من جگر خود را به او سپردم و او با جمال بهجت و شادابى و سرور و تازگى چهرهاش و نيكوئى گفتارش خون دل مرا ريخت .
3 - و نيز با دندانهاى ثناياى دلنشين و خوشايندى كه گويا با آب دهانش همچون منظرهء عسل تصفيه نشده را كه با مخلوط شرابش ذوب شده ، و بهم درآميخته بود ، حكايت مىكرد ، 4 - و با ديدگان پركرشمه و ناز و چشمان سياهى كه سياهيش در سپيديش مىدرخشيد ، چون به نگاه مداوم نظر مىكرد ، دلها را با تيرهاى مژگان خود ، به دام خود مىانداخت .
5 - و گويا كه خطّ عذار و موئى كه بر محاذات گوشش روئيده است ، در زيبائى و جمال چهره و سيماى او ، خورشيد طالع و متجلّى است كه در زير حجاب لثام و نقاب ، درآمده است .
6 - و بنابراين صبح كه طلوع مىكند و در افق ، پرده از رخ برمىگيرد ، از نور رخشان پيشانى اوست . و شب تار كه روى مىآورد ، از سياهى و مشكينى موهاى فراوان و پرپشت سيهفام اوست .
7 - نگاه چشمان زيباى آهوى وحشى ، همانند نگاه چشمان زيباى او نيست ، و نيكوئى و اعتدال شاخهء نيكوى درخت ، همانند نيكوئى و اعتدال قامت رعناى او نيست .
8 - ماهى است كه از شدّت زيبائى ، گويا هر جزو از أجزاء او ، عاشق يكديگرند و بعضى از آن بر بعض ديگر عشق مىبازند . و بنابراين ، اين حسن و
هامش
( 1 ) - « الغدير » ج 4 ، ص 392 و ص 393 .