تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
من مىباشى در أهل من و برادر من مىباشى كه خداوند پشت مرا به او محكم مىكند ، و او را در أمر رسالت من شريك مىنمايد ، به جهت اينكه تسبيح او را بسيار گوئيم ، و ياد او را بسيار بنمائيم . آيا در توان و قدرت كسى هست كه غير از آنچه ما در اينجا گفتيم مطلبى بياورد و سخنى وارد سازد ؟ و چنين نيست كه بتواند گفتار پيامبر را باطل كند ، و او را به سر حدّى كه كلام بدون معنى و مفهوم باشد تنزّل دهد . إسحق مىگويد : مجلس به طول انجاميد ، و روز بالا آمد و يحيى بن أكثم گفت : اى أمير مؤمنان : حقّ را آشكار او واضح نمودى براى كسى كه خداوند دربارهء او إرادهء خير كرده است ، و ثابت و استوار ساختى چيزى را كه أحدى قادر بر دفع آن نيست . إسحق مىگويد : مأمون در اين حال رو كرد به ما و گفت : نظريّهء شما چيست ؟ ! همگى ما جماعت گفتيم : گفتار و نظريّهء ما همان گفتار و نظريّه‌اى است كه أمير مؤمنان أعزّه الله اختيار كرده است ! مأمون گفت : سوگند به خداوند كه اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نمىگفت : اقبلوا القول من النّاس ( گفتار را از مردم قبول كنيد ) ما گفتار را از شما قبول نمىكرديم . بار پروردگارا ! من در گفتارم راه نصيحت ايشان را پيمودم . بار پروردگارا من أمر ولايت را از عهدهء خود خارج كردم ، و از گردن خود ساقط نمودم ! بار پروردگارا ! من با حبّ على و ولايت على براى تقرّب به سوى تو قبول تعهّد مىكنم و اين طريقه را دين خود اتخاذ مىنمايم . و در پى آمد اين مجلس ، مأمون به عامل خود در مدينه : عبد الجبّار بن سعد مساحقى نوشت كه براى مردم خطبه بخوان ، و آنها را به بيعت با علىّ بن موسى فراخوان ! عبد الجبّار به خطبه برخاست و گفت : يا أيّها النّاس ! هذا الأمر الّذى كنتم فيه ترغبون ، و العدل الّذى كنتم تنتظرون ، و الخير الّذى كنتم ترجون ، هذا علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبي طالب .