تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
نشوند با آنكه شما اهل بيت خاصّ رسول خدا هستيد ؟ ! من در پاسخ او گفتم : نمىدانم . عمر گفت : و ليكن من مىدانم ! شما بنى هاشم بر قريش به سبب نبوّت كه در شما قرار گرفت برترى و فضيلت پيدا كرديد . قريش گفتند : اگر بنى هاشم به واسطهء خلافت هم با نبوّت برترى و فضيلت پيدا كند ديگر چيزى براى ما باقى نمىگذارند . و به درستى كه نصيب افضل كه نبوّت است در دست شماست ؛ بلكه من چنين مىپنداشتم كه خلافت هم با نبوّت در شما مجتمع مىشود ، اگرچه نزول خلافت در شما عَلَى رَغْم أنْفِ قُرَيش بوده باشد » ! ابن خَلدون در بحث مبدأ دولت شيعه از جمله گويد : وَ فيمَا نَقَلَهُ أهْلُ الأثَارِ أنَّ عُمَرَ قالَ يوْماً لابْنِ عَبَّاس : إنَّ قَوْمَكم - يعنى قُرَيشْاً - مَا أرادَ أن يجْمَعُوا لَكمْ - يعْنى بَنِى هَاشِم - بَينَ النُّبُوَّة و الخِلافَة فَتَحْمُوا عَلَيهِمْ ! وَ إنَّ ابنَ عَبَّاسِ نَكر ذَلِك وَ طَلَبَ مِنْ عُمَرَ إذْنَهُ فِى الكلامِ ؛ فَتَكلَّمَ بِمَا غَضِبَ لَهُ . وَ ظَهَرَ مِنْ مُحَاوَرَتِهِما أنَّهُمْ كانُوا يعْلَمُونَ أنَّ فِى نُفُوسِ أهْلِ البَيتِ شَيْئاً مِنْ أمْرِ الْخِلَافَة وَ الْعُدُولِ عَنْهُمْ بِهَا . « 1 » « و در آنچه ناقلان اخبار و آثار روايت كرده‌اند ، چنين آمده است كه : روزى عُمَر به ابن عبّاس گفت : قوم شما يعنى قُرَيش نخواستند كه در شما يعنى بنى هاشم بين نبوّت و خلافت جمع كنند ، تا اينكه شما برايشان غضب كنيد و سلطه يابيد ! و ابن عبّاس سخن عُمَر را مُنْكر شمرده ، و از او اجازه در جواب و سخن خواست ؛ و در پاسخ چنان بيان كرد كه عُمَر به غضب آمد . و از محاوره و گفتگوى ابن عبّاس با عُمَر پيداست كه : ايشان مىدانسته‌اند كه : اهل بيت توجّه به خلافت دارند و قصد دارند كه آن را از غاصبان برگردانند . » جرجى زيدان مىگويد : وَ الظَّاهِرُ مِنْ أقوالِ عُمَرَ وَ غَيرِهِ فِى مَواقِفَ مُختَلفَة أنَّهُمْ رَأوا بَنى هَاشِمٍ قَدِ اعْتَزُّوا بِالنُّبُوة لانَّ النَّبِى مِنْهُمْ ، فَلَمْ يسْتَحْسِنُوا أنْ يضِيفوا إلَيهَا الخِلافَة . « 2 »
هامش
( 1 ) - « تاريخ ابن خَلْدُون » ج 3 ، ص 171 . ( 2 ) - « تاريخ التمدَن الإسلامى » جُرْجى زَيْدان ، ج 1 ، ص 53 . و شاهد بر اين گفتار جرجى زيدان ، خطاب عُمَر است به ابن عبّاس در همين روايتى كه اخيراً از طبرسى نقل نموديم . در اين روايت طبق عبارتى كه ابن أبى الحديد در ج 3 ، از « شرح نهج البلاغه » ص 107 ، از طبع مصر سنهء 1329 آورده است ، در ضمن گفتگو ، عُمَر به ابن أبى عبّاس مىگويد : كرِهَتْ قُرَيشُ أن تَجْتَمِعَ لَكمُ النُّبُوة وَ الخلافَة فَتَجْعفوا النّاسَ جَحْفاً ، فَنَظَرَتْ قُرِيشٌ لِنَفْسِهَا فاخْتَارَتْ ، وَ وُفِقَت فَأصَابَت . ( قريش را ناخوشايند بود كه در ميان شما خاندان بنى هاشم هم نبوّت و هم خلافت را مجتماً ببينند ، تا بدين وسيله شما از افتخار و سربلندى چيزى ديگر براى مردم باقى مگذاريد ! فلهذا قريش خودش خليفه انتخاب كرده و در اين كار موفّق شد و به هدف رسيد . ) ابن عبّاس مىگويد : وَ أمَّا قُوْلُك : إنَّا تَجَحَفُ ، فَلَوْ جَحْفنَا بالْخِلافَة جَحَفْنَا بِالْقِرابَة وَلِكنَّا قَوْمٌ أخْلاقُنا مُشْتَقَّة مِن خُلْقِ رَسُولِ اللهِ الَّذى قَالَ اللّه تَعَالَى لَهُ :وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ .و قالَ لَهُ :وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ »( و امّا اين سخن تو كه مىگويى : ما در افتخار و سرافرازى براى أحدى ديگر مرتبه‌اى نمىگذاشتيم ، اگر ما به خلافت افتخار مىكرديم به قرابت رسول خدا افتخار مىنموديم و آن چيزى نيست كه از ما جدا شود ؛ و ليكن ما اهل تكبّر و خود فروشى نيستيم و افتخار ما موجب سركشى و بلند پروازى نمىشود ؛ زيرا كه اخلاق ما از اخلاق رسول خدا مشتقّ شده است ؛ و خداوند دربارهء او مىگويد : « و حقّاً و تحقيقاً اى پيغمبر ! تو داراى اخلاق عظيم هستى ؟ ! » و نيز او مىگويد : « اى پيغمبر بالهاى مهر و محبّت و تواضع خود را بر مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند پائين بياور » ! تا اينكه عُمَر به او مىگويد : عَلَى رِسْلِك يا ابنَ عَبَّاسٍ ! أبَتْ قُلُوبُكم يا بَنِى هَاشِمٍ الّا غشاًّ فى أمرِ قُرِيش لا يزول وَ حِقداً لا تَحوُلُ . ( اى ابن عبّاس ! آرام باش ! دلهاى شما اى بنى هاشم دربارهء قريش پيوسته سرشار از غشّ و كدورتى است كه از بين نمىرود ، و پر است از حِقد و كينه‌اى كه تعبير نمىيابد ) . و ابن عباس در اينجا بعد از قرائت و استشهاد به آيه تطهير مىگويد : وَ أَمَّا قَوْلُك حِقْداً ، فَكَيْفَ لا يَحْقِدُ مَنْ غُصِبَ شَيئُهُ وَ يرَاهُ فى يدِ غَيره ( چگونه در دلش حقد و كينه نباشد كسى كه حقّ او را غصب كرده‌اند ، و او آن حقّ را در دست غير خود مىبيند ؟ . . . ) - الخ