تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
من گفتم : اى امير مؤمنان به درستى كه من بر تو حقّى دارم و بر هر مسلمانى حقّى دارم ! هر كس آن حقّ را حفظ كند ، خودش به بهره و نصيب خود رسيده ؛ و هر كس آن را ضايع و خراب كند ، خودش به خطا افتاده است . سپس عمر برخاست و رفت . « 1 » شاهد ديگر بر گفتار ما سخن اين عَبد رَّبه قُرْطُبى أنْدُلسى متوفّاى 328 هجرى است كه مىگويد : وَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسِ ؛ مَا شَيتُ عُمَرَ بنَ الخَطَّابِ يوْماً فَقَالَ لِى : يا ابْنَ عَبَّاس ! مَا يمْنَعُ قَوْمَكم مِنكمْ وَ أنتُم أهْلُ البَيتِ خَاصَّة ؟ ! قلتُ : لا أدْرى ! قَالَ : لَكنَّنِى أدرى ؛ إنَّكمْ فَضَلْتُمُوهُم بِالنُّبُوَّة ؛ فَقَالُوا : إن فَضَلُوا بالخلافَة مَعَ النُّبوة لَمْ يبْقُوا لَنَا شَيْئاً ؛ وَ إنَّ أفْضَلَ النَّصِيبَينِ بِأيدِيكمْ ، بَلْ مَا أخَالُهَا إلا مُجْتَمِعَة لَكم وَ إنْ نَزَلَتْ عَلَى رَغْمٍ أنْفِ قُرَيشٍ . « 2 » « ابن عبّاس مىگويد : روزى همراه عمر بن خطّاب مىرفتم ؛ او به من گفت : اى پسر عبّاس چه چيز قوم شما را از شما بازداشت و موجب شد كه گرد شما جمع
هامش
( 1 ) - « تاريخ طبرى » طبع دار المعارف مصر ، تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم ، ج 4 ، از ص 222 تا 224 ؛ و طبع مطبعهء استقامت ، قاهره ج 3 ، از ص 288 تا ص 290 . و « ايضاح » فضل بن شاذان ، طبع دانشگاه طهران ، شماره 1347 ، ص 166 تا ص 171 آن را از حكايت و روايت فقهاء مدينه آورده است . و در پايان آن آورده است كه ابن عبّاس گفت : مَازِلْتُ أعْرِفُ الغَضَبَ فى وَجْهِهِ حَتَّى هَلَك « پيوسته از آن روز به بعد ، من آثار غضب و خشم را در چهرهء عُمَر مىديدم تا وقتى كه به هلاكت رسيد . » و نيز اين داستان را ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغه » در مقام بيان سيره و سياست عُمَر ، ج 3 ، از طبع مصر سنهء 1329 ، ص 107 ، از روايت عبداللّه بن عُمَر ذكر كرده است . و ابن اثير در ضمن بيان احوال عُمَر ، ج 3 ، ص 24 در حوادث سنهء 23 آورده است . و سيوطى در ترجمهء احوال زهير بن أبى سُلمى در ضمن شرح شواهد « مُغنى اللّبيب » طبع لجنة التراث العربى با تعليقهء شنقيطى ، در ج 1 ، ص 132 ، از « أغانى » از سعيد بن مسيب آورده است . و سيوطى در ص 131 گويد كه : أبى سلمى در اينجا با ضمّهء سين است ، و در عرب سُلمى با ضمّهء غير از اينجا نيامده است . و نام أبى سُلمى : ربيعة بن رياح بوده است . و ابن‌ابىالحديد در آخر اين قضيه آورده است كه : چون عبداللّه بن عبّاس برخاست و رفت ، عُمَر به هم مجلسان خود گفت : واهًا لِابْنِ عَبَّاس ! مَا رَأيْتُهُ لَاحَى أحَداً قَطُّ إلَّا خَصَمَهُ . « اى واى بر ابن عبّاس ! هيچگاه من او را نديده‌ام كه با احدى به بحث و جدال پردازد مگر اينكه بر او غالب شده است » ( 2 ) - « عقد الفريد » طبع اوّل ، سنهء 1331 هجريه ، ج 3 ، ص 77 ؛ و طبع مكتبة النّهضة المصرية . ج 4 ، ص 280 .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 141 | السيد محمد حسين الطهراني