اينست كه :
شعر من ، همان شعر من است . يعنى كسى نپندارد كه قريحهء شعرى من خراب شده ، و از كار افتاده و كند شده است ، و يا اينكه حوادث روزگار مرا خسته كرده ، و از شعر گفتن همانند شعر سابق انداخته است ، بلكه شعر من در امروز از جهت فصاحت و بلاغت ، همان گونه شعرى است كه ديروز مىسرودهام .
ولى اينگونه توجيه دربارهء آيه تبليغ درست نيست ، چون بنابر فرض نزول آيه در أوّل بعثت ، رسالت رسول الله كه اصل دين و يا مجموعهء دين است ، أمر واحدى بوده است ، كه هيچوقت دستخوش تغيير و تبديل و اختلاف قرار نمىگرفته است ، تا اينكه گفته شود : اگر آن رسالت را تبليغ نكنى ، يا اصل رسالت را تبليغ نكنى ! زيرا كه مفروض اينست كه رسالت رسول الله ، همان أصل رسالتى است كه مجموعهء معارف دينيّه است .
و از اينجا استفاده مىشود كه اين آيه صلاحيّت ندارد كه در به دو بعثت آمده باشد ، و مراد از ما انزل إليك أصل دين و يا مجموع معارف و أحكام آن باشد . و به همين دليل اين آيه صلاحيّت ندارد كه در وقت ديگرى تا آخر زمان حيات رسول خدا نازل شده باشد ، اگر مراد از ما انزل إليك أصل دين و يا مجموع معارف آن باشد . زيرا كه إشكال در هر صورت يكى است ، و آن لزوم لغويّت در گفتار خدا است كه مفادش به اين برگردد كه : اگر تبليغ أصل دين و يا مجموعهء آن را نكنى ، تبليغ أصل دين و يا مجموعهء آن را نكردهاى ! و علاوه اشكال خوف رسول خدا بر نفس خود در اين صورت باقى است ، گرچه آيه در به دو بعثت نيامده باشد .
و از آنچه گفتيم واضح شد كه مراد از وجوب تبليغ رسول خدا ، در اين آيه در هر تقدير نمىتواند أصل دين و يا مجموعهء معارف آن باشد ، و لا بد بايد آن را بعض از دين قرار دهيم . و در اين صورت نيز اگر جملهء فما بلّغت رسالته نيز معنايش همين رسالت بعضى از دين باشد ، عين همان محذور و اشكال بر مىگردد . پس چارهاى نيست مگر آنكه مراد از رسالت را تمام دين و يا أصل آن بگيريم ، و در اين صورت معناى آن اينطور مىشود كه :
اگر اين حكم خاصّى كه به تو نازل شده است تبليغ نكنى ، أصل دين و مجموعهء أحكام آن را تبليغ نكردهاى ! و اين معنائى صحيح و قابل قبول است نظير
امام شناسى (فارسى) — صفحة 131
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٣١