« ( آن كسانى دعوت خدا و رسول را بعد از آنكه زخم و جراحت ديده بودند ، اجابت كردند ، براى محسنان و متّقيان از آنها مزدى بزرگ است ) آن كسانى كه مردم به ايشان گفتند : مردم براى نبرد و كارزار با شما اتّفاق كرده و مجهّز شدهاند ، و بنابراين از آنها بترسيد ! اين إرعاب و ترسانيدن موجب زيادى ايمانشان شد ، و گفتند : خداوند ما را كافى است ، و او وكيل و عهدهدار خوبى است » .
و همچنين صحيح نيست كه بگوئيم : پيغمبر مىترسيد او را بكشند و بالنّتيجه أثر دعوت به خدا باطل مىشد ، و نتيجهء نبوّت عقيم مىماند ، فعلىهذا اين مأموريّت به ما انزل را به تعويق مىانداخت ، تا اين مفسده بر آن مترتّب نشود ، زيرا كه خداوند تعالى به او خطاب دارد :
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ
« 1 » .
« اى پيغمبر تو در اين مطلب ، اختيارى ندارى ( فقطّ مأموريّت دارى ! كار خود را بكن ! ) » . زيرا خداوند تعالى عاجز و ناتوان نبود كه در صورت كشته شدن پيغمبرش صلى الله عليه و آله با بعضى از وسائل ديگر ، و با سببى از اسباب غير از وجود رسولش ، دعوت به توحيد و اسلام را زنده كند .
آرى فقط معناى صحيحى كه براى خوف رسول خدا از و الله يعصمك من النّاس مىتوان استنباط كرد ، آنست كه : پيامبر در أمر تبليغش مىترسيد كه او را متّهم به اتّهامى كنند كه با آن تهمت ، أثر دعوت بكلّى خراب و فاسد مىشد ، و ديگر در أثر مساعى جميلهء او قابل جبران نبود . مثل اينكه بگويند : اين نبوّت نيست ، حكومت دنيوى و رياست مادّى و ترّأس و تحكّم بر مردم در لباس نبوّت و در كسوت رسالت ظاهرى است . أمرى است تهى و تو خالى و دليل آن اينست كه اكنون كه مىخواهد از دنيا برود ، به روش سلاطين مادّى و حكّام دنيوى ، رياست را در اعقاب خود به إرث نهاده است . و چون فرزند پسر ندارد ، داماد خود را كه در حكم رياست دختر اوست بجاى خود منصوب كرده است .
اين نوع تهمت اگر بر جاى خود مىنشست ، أثر دعوت رسول الله را بكلّى ضايع مىنمود و عاطل و باطل مىساخت .
آرى اين گونه اجتهاد و رأى دربارهء رسول خدا جايز بوده است ، و آن حضرت
هامش
( 1 ) - آيه 128 ، از سورهء 3 : آل عمران .