بنابر أمر ولائى رسول خدا ، زينب ازدواج با زيد را پذيرفت ، و در بحث حبالهء نكاح او درآمد ، ولى اين ازدواج مقرون به آرامش و سكون نبود ، پيوسته زينب در خود شرف و بزرگى مىديد ، و زيد : شوهر خود را غلام آزادشدهء پسر دائى خود : محمّد رسول اللّه .
و اين عدم توافق روحى كار را بر زيد تنگ كرد ، و كرارا به نزد رسول خدا آمد ، و اجازه مىخواست تا زينب را طلاق گويد ، و پيغمبر اجازه نمىداد ، و مىفرمود : بايد زنت را نگاهدارى كنى ، و طلاق ندهى .
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ
. ( نيمهء اوّل آيه 37 ) .
« و اى پيغمبر مىگفتى به آن كسى كه خداوند بر او نعمت بخشيده بود ، و تو نيز بر او نعمت ارزانى داشته بودى كه : زنت را براى خودت نگاهدار ، و رها مكن ، و از خداوند بپرهيز » .
تا آنكه آنقدر زندگى آنان مشكل شد كه زيد خسته شد ، و نزد رسول اللّه آمد و گفت من ديگر تحمّل صبر و شكيبائى با او را ندارم ، و اذن مىخواهم تا او را طلاق دهم ، و پيغمبر اذن دادند ، و او را طلاق داد .
در اينجاست كه پيغمبر به أمر خدا مأمور مىگردند تا حكم دوّم يعنى الغاء آثار پسر خواندگى را اجرا كنند ، آن هم در اوّلين مرحله دربارهء خود ، به اينكه : زينب را كه زن پسر خواندهء خود و در حكم عروس آن حضرت بود ، به نكاح خويش درآوردند ، تا عملا بر مردم روشن گردد ، كه عروس پسر خوانده ، عروس انسان نيست ، و نكاح او بدون اشكال است . و ليكن پيغمبر از مردم در خوف و هراس بودند ، كه اين امر در نزد مردم بىسابقه است و اگر زينب را نكاح كنند ، مردم مىگويند : با عروس خود نكاح كرده ، و از دين برمىگردند ، و اسلام چه بسا در اين مراحل محتمل بود منقلب شود .
اين آيه آمد كه اى پيغمبر تو از مردم در خشبت و ترس مىباشى ! نترس ! و أمر خدا را عملى كن و خداوند سزاوارتر است از اينكه از او بترسى ! و آنچه را كه از امر خدا راجع به ازدواج با زينب پنهان مىكنى و به مردم نمىگوئى ، خداوند آن را ظاهر و آشكار مىسازد :