نزد پيغمبر مىآمد ، وحى آورد كه اين فعل از پيغمبر بدون مصلحت نبوده است ، مردم هم بعد از اين ساكت شدند » « 1 » .
و از آنچه ما بيان كرديم معلوم شد : صورت قضيّه صد در صد چيز ديگرى بوده است ، و درست بر خلاف اين نظريّه و در مقابل آن است . علّامهء طباطبائى فرموده است :
« و بعضى از مفسّرين خواستهاند براى عمل رسول اللّه طبق تفاسير عامّه محملى بتراشند ، فلهذا گفتهاند : آن حالت رسول اللّه ، حالت جبلّى بشرى بود كه هيچ گاه انسانى از آن فارغ نيست ، و اين از دو جهت اشكال دارد :
أوّلا - اين كلام در مورد منع است ، كه تقويت تربيت الهيّه بطورى نبوده است ، كه بر غريزهء بشرى غالب شود .
ثانيا - در آن صورت ديگر محلّى براى عتاب و مؤاخذهء خداوند در كتمان و إخفاء اين امر تصوّر نمىشود ، زيرا در اسلام مجوّزى براى ذكر زنهاى شوهردار مردم ، و علاقهمند شدن و گرايش پيدا كردن به آنها نيست ، و در اين صورت چگونه خداوند پيامبر را بر إخفاء اين أمر و ترسيدن از مردم عتاب و مؤاخذه مىكند « 2 » ؟
و نظير اين گونه از نسبتهاى ناروا در تواريخ و تفاسير اهل تسنّن به رسول اللّه ديده مىشود ، كه بطور كلّى تاريخ و تفسير شيعه از اين گونه امور پاك است . و شايد علّت تفاسير و تواريخ عامّه آن باشد كه مصادر حديث خواستهاند طبق آراء خودشان ، رسول اللّه را از مقام قدّوسيّت و طهارت و عصمت تنزّل دهند ، و با روايات مجعوله در تعريف شيخين كه تا سر حدّ امكان مقام و منزلت آنها را بالا بردهاند ، تطبيق داده ، و در اين صورت ديگر فاصلهاى بين رسول اللّه و آنها نخواهد بود ، و اگر هم باشد ضعيف است ، و اين بزرگترين خيانت به تاريخ ، و جنايت به واقعيّت است كه انسان به جهت إعلاء شخصى ، پيامبرى را به أمر غير صحيحى متّهم كند .
و اگر كسى بگويد : همانطور كه سنّىها در جعل روايات براى تعريف شيخين و عثمان كوشش كردهاند شيعه هم براى تعريف و تمجيد علىّ بن ابي طالب
هامش
( 1 ) - تاريخ تمدّن » ص 121 و 122 ، در ضمن فصل چهارم .
( 2 ) - تفسير الميزان ، ج 16 ص 343 .