البَيِّنَة زَوْجِ فَاطِمَة المَرْضِيَّة ما كان كذا « سوگند به حقّ آن مردى كه خدا او را براى وصايت پيغمبرش اختيار كرد ، آنكه در بين مردم به مساوات حكم كند و در مرافعات و رفع خصومات عدالت ورزد و داراى بيّنه و برهان آشكارى بر امامت خود ، و شوهر فاطمهء مرضيّه است ، كه آن مطلب از آن قرار نبود . » من به آن دختر گفتم : آيا تو على را مىشناسى ؟ گفت چگونه نشناسم او را ؟ پدر من در واقعهء صفّين در ركابش شهيد شد . روزى على منزل ما آمد و به مادرم گفت : حالت چه طور است اى مادر يتيمان ؟ مادرم گفت : حالم خوب است . و سپس دست مرا و اين خواهرم را گرفت و نزد أمير المؤمنين آورد و من به علّت مرض آبله نابينا شده بودم چون على ما را ديد آهى عميق از دل كشيد و گفت :
مَا إن تَأوَّهْتُ مِن شَىءٍ رُزيتُ بِهِ * كَما تأوَّهْتُ لِلاطْفالِ فى الصِّغَر
قَدْ ماتَ وَالِدُهُمْ مَن كانَ يَكْفُلُهُمْ * فى النائباتِ وَ فى الاسفارِ وَ الحَضَر
يعنى « من در هيچيك از مصائب و بلاهائى كه به من رسيده است آه نكشيدهام مانند آهى كه براى اطفال يتيم در زمان كودكى آنها كشيدهام . پدر آنها مرده است ، همان كسى كه آنها را در مشكلات و سختىهاى زندگى مدد مىكرد و در سفر و حضر آنها را تكفّل مىنمود . » و سپس دست مباركش را بر چشمهاى من كشيد در همان لحظه چشمانم باز شد و چنان نورى يافت كه در شب تاريك شتر رميده را مىتوانم ببينم . » « 1 »
حاتمى با اسناد خود از ابن عبّاس روايت كرده است كه : « مرد سياهى نزد أمير المؤمنين آمد و اقرار كرد كه دزدى كرده است . حضرت سه بار از او سؤال كردند ، در هر بار اعتراف كرد و گفت : اى أمير المؤمنين مرا تزكيه و طاهر كن ، حدّ بر من جارى كن من دزدى كردهام . حضرت امر فرمودند و دست او را بريدند . آن مرد سياه به راه افتاد و رفت . در راه ابن كَوّا او را ديد و گفت : كه دست تو را بريده است ؟ گفت : لَيْثُ الحِجازِ ، وَ كَبْشُ العِراقِ ، وَ مُصادِمُ الابطالِ ، المُنتَقِمُ مِنَ الجُهَالِ ، كريمُ الاصلِ ، شريفُ الفصْلِ ، مُحِلُّ الحَرَمينِ ، وَارِثُ المَشعَرَينِ ، أبو السِّبْطَينَ ، وَ آخر الوصِيّن من آل
هامش
( 1 ) . « مناقب » ابن شهرآشوب ج 1 ص 472 .