يس ، المُؤيَّدُ بِجَبرائيل ، المنصُورُ بِميكائِيلُ ، الحَبْلُ المَتينُ ، المَحْفُوظُ بِجُنْدِ السَّماءِ أجمَعِينَ ، ذَاكَ وَ اللهِ أميرالُمؤمِنِينَ عَلَى رَغْمِ الرّاغمين . « مرد سياه گفت شير حجاز ، و قوچ عراق ، و زمين زننده شجاعان روزگار ، و انتقام گيرندهء از جاهلان ، آنكه ريشهاش اصيل و بزرگوار است ، و پيوندش شريف است ، مُحلّ دو حرم ، و وارث دو مشعر ، پدر دو سبط رسول خدا ، اوّل سابقين ، و آخر وصيّين از آل رسول الله ، آنكه جبرائيل تأييدش كند و ميكائيل ياريش كند ، ريسمان متّصل و محكم خدا ، محفوظ به لشكرهاى آسمان ، اوست سوگند به خدا امام مؤمنان و أمير آنها على رغم دشمنان . »
ابن كوّا به او گفت : على دست تو را بريده و تو اينگونه او را تمجيد مىكنى ؟ مرد سياه گفت : سوگند به خدا كه اگر مرا قطعه قطعه كند آناً فآناً محبّت او در دل من افزون شود . ابن كوّا نزد أمير المؤمنين " عليه السّلام " آمد و داستان برخورد و ملاقاتش را با مرد سياه بيان كرد . حضرت فرمود : اى ابن كوّا دوستان و محبّين ما افرادى هستند كه اگر آنها را تكّه تكّه كنيم دوستى و محبّت آنها به ما زياد گردد ، و دشمنان ما كسانى هستند كه اگر رونو عسل در كام آنها بريزيم دشمنى و بغض آنها زياد شود . و سپس به حضرت امام حسن " عليه السّلام " فرمودند : برو و آن عموى سياه خود را بياور . حضرت امام حسن آن مرد سياه را نزد أمير المؤمنين عليه السّلام حاضر نمود . حضرت دست بريدهء سياه را برداشته و به محلّ بريدگى گذاردند و رداى خود را بر روى آن كشيدند و به كلمات آهسته دعائى خواندند . آن مرد سياه برخاست و چنان دستش به حال اوّليه برگشته كه در ركاب پدرم أمير المؤمنين عليه السّلام جنگ مىنمود تا آنكه در واقعهء نهروان شهيد شد . » و گفته شده است كه اسم آن مرد سياه أفْلَح بوده است . « 1 » ابن مكّى گويد :
أما رَدَّ كَفَّ العَبْدِ بَعْدَ انقِطاعِها * أمّا رَدَّ عَيناً بَعْدَ مَا انطَمَسَتْ طَمساً « 2 »
« آيا على ، دست غلام خود را پس از آنكه بريده و جدا شده بود ، برنگردانيد ؟ آيا على ، چشم را پس از آنكه نورش از بين رفته بود ، برنگردانيد . »
و يكى از دستهاى هشام بن عدىّ هَمدانى ، در واقعهء صفّين جدا شد ، حضرت
هامش
( 1 ) . « مناقب ابن شهرآشوب » ج 1 ، ص 473 .
( 2 ) . همان مصدر .