دست او را برداشتند و دعائى خواندند و به جاى خود چسبانيدند . هشام گفت : اى أميرالمؤمنين چه خواندى ؟ حضرت فرمود : سورهء فاتحة الكتاب را .
هشام مثل آنكه اين سوره را كوچك شمرد كه ناگهان دست جدا شد و قسمت بريده شده افتاد . أميرالمؤمنين " عليه السّلام " ديگر به او اعتنائى نكردند و از نزد او گذشتند . « 1 »
ابن مكّى گويد :
رُدَدْتَ الكَفَّ جَهراً بَعْدَ قَطْعِ * كَرَدِّ العَيْنِ مِن بَعْدِ الذَّهابِ
وَ جُمْجُمَة الجُلَندِى وَ هُوَ عَظمٌ * رَميمٌ جاوَبَتْكَ عَنِ الخِطَابِ « 2 »
« اى أميرالمؤمنين ! آيا تو آن دست را پس از آنكه بريده شده بود ، آشكارا و در محضر عام ، برنگردانيدى ؟ ! و بر دست صاحبش متّصل نكردى ؟ ! همچنانكه آن چشم را پس از آنكه از بين رفته بود ، برگردانيدى ؟ و جمجمهء سر جُلَندى در حالتى كه استخوان پوسيدهاى بود ، چون او را مخاطب كردى ، در جواب خطاب تو پاسخ نداد ؟ ! »
و در كتاب ابن بابويه و أبو القاسم بُستى و قاضى أبو عمرو بن أحمد از جابربن عبد الله انصارى و از انس بن مالك روايت كردهاند كه : « جماعتى از علىّ بن أبىطالب نزد عمر بَدى مىگفتند و او را كوچك مىشمردند . سلمان گفت : اى عمر به ياد دارى آن روزى را كه من و تو و أبوبكر و أبوذر نزد رسول خدا بوديم حضرت يك شملهاى براى ما روى زمين بگسترد و هر كدام از ما چهار نفر را در يك گوشهء آن بنشاند و دست على را گرفت و او را در وسط شمله بنشاند ، سپس فرمود : اى أبوبكر برخيز و به
هامش
( 1 ) . « مناقب » ابن شهرآشوب ج 1 ص 473 . دربارهء توضيح معناى اين بيت دوّم در « مناقب » از كتاب « معرفة الفضائل » و « علل الشرايع » صدوق از سدير از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده است كه : « چون از آن حضرت سؤال شد كه چرا حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در بابل نماز عصر را به تأخير انداختند ؟ حضرت در پاسخ فرمود : چون أمير المؤمنين نماز ظهر را بجاى آوردند ، نظرشان به جمجمهاى افتاد كه بر روى زمين بود ؛ حضرت شروع كردند با او به سخن گفتن ، كه اى جمجمه تو كيستى و از كجا هستى ؟ جمجمه گفت : من فلان پسر فلان هستم ، سلطان و پادشاه بلد آل فلان . حضرت فرمود : داستان خود را براى من بيان كن ؛ اوضاع خود را ، و اوضاع زمانت را . جمجمه شروع كرد به تكلّم كردن ، و اوضاع خود و وقايع زمان خود را از خير و شرّ براى أمير المؤمنين بيان كرد ؛ و حضرت به او مشغول بود تا خورشيد غروب كرد ؛ و حضرت با آن جمجمه با سه حرف از انجيل سخن گفتند : تا آنكه عرب نداند - القصّه . و اين جمجمهء جُلَندى پادشاه حبشه بوده است كه نامش ابرهه و با فيل براى انهدام كعبه آمده بود .
( 2 ) . همان .