تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
ابَا حارث أمير المؤمنين " عليه السّلام " تو را سلام رسانيده و مرا از تو در امان خود آورده است . جويريه گويد : در اين حال شير برگشت و پنج مرتبه همهمه كرد . چون از سفر بازگشتم و حكايت شير را براى حضرت بيان كردم حضرت با انگشتان خود پنج مرتبه شمردند و گفتند : آن پنج همهمه پنج سلامى بوده كه براى من رسانيده است . » « 1 » عمرو بن حمزة بن العلوى در كتاب « فضائل الكوفة » گفته است : « روزى أميرالمؤمنين " عليه السّلام " در محراب مسجد كوفه بود مردى برخاست و براى تجديد وضوء بيرون شد و به طرف رُحبهء كوفه رفت كه وضوء بسازد كه ناگهان يك افعى او را دنبال كرد كه او را بربايد . مرد فرار كرد و به مسجد آمد و قضيّه را به أمير المؤمنين " عليه السّلام " گفت : حضرت از جا برخاستند تا دَرِ سوراخ افعى آمده و شمشير خود را دَرِ سوراخ گذاردند و به شمشير گفتند : اگر تو مانند عصاى موسى معجزه دارى اين افعى را از اينجا بيرون بياور . ساعتى طول نكشيد كه افعى از سوراخ بيرون آمد و با أمير المؤمنين آهسته راز مىگفت و سپس سر خود را بلند كرده و به آن مرد عرب گفت : مگر وقتى مرا در مقابل خود ديدى گمان نبردى كه من چهارمين از آن چهار نفر هستم ؟ مرد عرب گفت : صحيح است و با دست خود لطمه به صورت زد و تسليم شد . » « 2 » عمّار بن ياسر و جابر انصارى هر يك گويند : من در بيابان با أميرالمؤمنين " عليه السّلام " بودم كه ديدم آن حضرت از جادهء منحرف شد ، چون به دنبال او رفتم ديديم كه نظر به آسمان مىكند و سپس گفت : آفرين بر تو اى مرغ كه به فضل خدا از صيّاد ايمن گشتى . عرض كردم : اى مولاى من اين مرغ كجاى هواست ؟ حضرت فرمود : آيا مىخواهى او را ببينى و كلام او را بشنوى ؟ عرض كردم : بله اى آقاى من . حضرت نظرى به آسمان نمود و دعاى آهسته‌اى خواند كه ناگهان آن مرغ به زمين آمد و روى دست حضرت آرميد . حضرت با دست خود بر پشت آن مرغ كشيدند و گفتند : به اذن خدا به سخن درآى ، من علىّ بن أبىطالب هستم . خداوند آن مرغ را به زبان عربى فصيح گويا كرد و گفت : السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أميرالْمُؤمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ . حضرت جواب سلام او را دادند و گفتند : آب و غذاى تو در اين فلات و
هامش
( 1 ) . « مناقب » ابن شهرآشوب ج 1 ، ص 450 . ( 2 ) . همان كتاب ج 1 ، ص 451 .