بزن ، ابوبكر گفت : لا ، لِانَّهُ تَأَوَّلَ فَاخْطَأَ « نه ، چون او در كار مالك تأويل نموده و اشتباه كرده است . » عمر گفت : مرد مسلّماًن را كشته است او را بكش . ابوبكر گفت : لا انَّهُ تَأَوَّلَ فَاخْطَا « نه ، او تأويل كرده و در قتل مالك اشتباه كرده است » ، سپس گفت : اى عمر ما كُنْتُ لِاغْمِدَ سَيْفاً سَلَّهُ اللّهُ عَلَيْهِمْ . « 1 » عمر گفت : اى ابوبكر او را از منصب خود معزول گردان . ابوبكر در پاسخ گفت : لا اغْمِدُ سَيْفاً شَهَرهُ اللّهُ عَلَى الْكُفّارِ « 2 » « من شمشيرى را كه خدا به روى كفّار ظاهر نموده در غلاف فرو نمىبرم . »
برادر مالك متمّم بن نويره به مدينه آمد و از ابوبكر طلب خون برادر خود مالك را نمود و اسراء را طلب كرد . ابوبكر دستور داد اسراء را برگردانند . عمر به ابوبكر اصرار و الحاح نمود كه خالد را عزل كند و گفت كه : انَّ فى سَيْفِهِ رَهَقًا « 3 » « در شمشير خالد تعدّى و تجاوز و خون به ناحق ريختن است » ، ابوبكر گفت : لا ، يا عُمَرُ لَمْ أَكُنْ لِاشيمَ سَيْفاً سَلَّهُ اللّهُ عَلَى الْكافِرينَ » « 4 » : « نه اى عمر من در غلاف نمىكنم شمشير برّانى را كه خدا بر كافران از غلاف بيرون كشيده است . »
عبداللّه بن عمر و قتاده به نزد ابوبكر آمدند و شهادت دادند كه خالد مسلّماًن را كشت ، مالك بن نويره مسلّماًن بود ، اذان و اقامهء او را ديديم . ابوبكر از قتاده اعراض نمود و از او متنّفر شد « 5 »
بارى مالك را خالد به عنوان رجوع و ارتداد از اسلام كشت و آن مرد مؤمن هر چه گفت : من مسلّماًنم خالد گفت : بايد كشته شوى ، و چون گفت : جمال زن من مرا به كشتن داده است خالد گفت : بَلْ رُجُوعُكَ عَنِ الْاسْلامِ « 6 » با آنكه صحابى نيك سيرت مالك بن نويره از اسلام مرتدّ نشد و فقط دربارهء ابوبكر سخنانى گفته بود كه آن را خالد به ابوبكر باز گو كرد ، و همين سخنان خون آن مرد بىگناه را هدر نموده و خالد را تبرئه كرد . ابوبكر خالد را تبرئه نمود نه او را كشت و نه حدّ زنا بر او جارى
هامش
( 1 ) « تاريخ ابو الفداء » ج 1 ص 158 .
( 2 ) « تاريخ الخميس » ج 2 ص 233 .
( 3 ) « طبرى » ج 2 ص 503 و نيز گويد : قال ابوبكر : هيه يا عمر تاول و اخطا فارفع لسانك عن خالد . و عين اين عبارت را در « دائرة المعارف » فريد و جدى ج 2 ص 306 از ابوبكر نقل مىكند .
( 4 ) همان
( 5 ) « تاريخ طبرى » ج 2 ص 502 .
( 6 ) « الغدير » ج 7 ص 160 نقلا عن « تاريخ ابن شحنه » هامش « الكامل » ج 7 ص 165 .