چشمان من در مصر درد گرفته است !
همة مردم و جمعيّتى كه حاضر بودند تصديق گفتار او را نمودند ، و گفتند : چشمان او در مصر درد گرفته است ، و اين اعتراض تو بىمورد است .
ثمامه گويد : چون من خواستم به آنها بفهمانم كه اين مرد مغلطه مىكند ، بگذار چشم در مصر درد بگيرد ، فعلًا سُرمه در بغداد است و بايد آن چشم را شفا دهد ، آنها ابداً نمىفهميدند ، و جملگى با كفشها و نعلهاى خود چنان بر سر من ريختند و مشغول زدن شدند كه من با سختى و مشقّت بسيارى توانستم خود را از چنگال آنان برهانم .
مسعودى بعد از ذكر اين قضايا از جاحظ و از ثمامه گويد : بعضى از برادران من براى من چنين گفتند كه : مردى از عوام بغداد شكايت همسايهء خود را مبنى بر اينكه زِنْديق شده است به نزد بعضى از واليان آنجا كه از طالبيّين و نيز از ارباب كلام و متكلمين بود ، برد .
والى پرسيد : اين مردى كه از او شكايت آوردهاى ، چه مذهبى دارد ؟ !
گفت : او مُرْجِئى ، قَدَرى ، ناصبى ، رافضى است .
والى گفت : به چه دليل او چنين مذهبى دارد ؟
گفت : براى آنكه او معاويه پسر خطّاب را كه با على فرزند عاص جنگ كرد دشمن دارد .
والى گفت : اى مرد كمالات تو به حدّى رسيده است كه من متحيّرم در كداميك از آنها بر تو رشك برم آيا بر پايهء دانش تو : بگفتارها و مقالات ، يا بر مقدار علم تو : به ريشهها و انساب ؟
و نيز مسعودى گويد : مردى از برادران ما كه از اهل علم است براى من حكايت كرد كه : عادت ما چنين بود كه ما در نشستها دربارهء ابوبكر و عُمَر و على و مُعاويه سخن بازگو مىكرديم و مناظره مىنموديم ، و نيز عادت چنين بود كه جماعتى از عامّه مىآمدند ، و سخنان ما را مىشنيدند .
روزى يك نفر از آنها كه عقلش از همه بيشتر بود ، و ريشش بلندتر بود ، به من گفت : تا چه اندازه شما . دربارهء على و مُعاويه و فُلان و فُلان سخن را به درازا مىكشيد ؟ !
امام شناسى (فارسى) — صفحة 102
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٠٢